دست سامی رو محکمتر فشار دادم و گفتم: «باشه، بهش رو نمی دم. ولی خواهش میکنم خودتو کنترل کن. قول بده.»
سامی برای چند ثانیه توی چشمام خیره موند. نفس عمیقی کشید و گفت: «فقط به خاطر تو.» بعد دستم رو گرفت و مثل یه زندانی فراری که نمیخواد ثانیهای از گروگانش جدا بشه، کشوند منو سمت در ورودی خونه.
پا گذاشتیم توی سالن بزرگ مادرجون. بوی عطر تند و ادکلن سنگین قاطی شده بود با صدای خنده و سلام و احوالپرسی. تا ما رو دیدن، انگار موجی از توجه به سمتمون روانه شد.
اولین نفری که خودش رو رسوند، خاله فروغ بود؛ خواهر بزرگ شیدا با همون موهای کوتاه و برق نگاهش.
—وااای مهتاب جونم! چقدر بزرگ شدی دختر! بیا ببینمت عزیزم... چرخ بزن ببینم. (خاله چند سالی ایران نبود و تازه برگشته بود و همین مهمونی هم بخاطر خاله فروغ بود)
با خجالت چرخی زدم. نگاه سامی رو حس میکردم که روی تکتک حرکات من قفل شده بود. خاله فروغ ادامه داد:
—عروس نشدی دختر؟ خواستگار که داری؟ راستی پسرم پارسا رو یادت هست؟ همون که پزشکی قبول شده... خیلی ازت تعریف میکرد...
سامی پشت سرش ناگهان سرفهای خشک کرد. اون سرفه نه سرما خوردگی بود، نه گلو درد؛ یه اخطار بود. خاله فروغ توجهی نکرد.
—سلام خاله جان حالت چطوره دلم برات تنگ شده بود چخبر از پارسا و پدرام ؟!
خاله فروغ سامی رو بغل کرد
— منم دلم برات تنگ شده بود عشق من . اتفاقاً اوناهم برگشتن و فردا حتماً میان شرکت و بهت سر میزنن
بعد دایی کیوان، با یه پوزخند به سمتمون اومد و زد روی شونه سامی:
—هنوزم سایهبهسایه مهتاب راه میری؟ بذار دختره نفس بکشه بابا! بیچاره رو خفه کردی.
سامی بدون این که نگاهش رو از من برداره، زیر لب غرید: «حواسم هست. نگران نباش.»
بعد خاله مینا(مادر اهورا)، که همیشه یه راز مبهم گوشه لبش بود، کنارم نشست و دستم رو گرفت. با لحن مهربونی گفت:
—مهتاب جان، میدونی عزیزم، تو دیگه بزرگ شدی. وقتشه کمکم به فکر آیندهات باشی. یه دختری مثل تو با این چشمای گیرا و این اخلاق دلنشین، نباید خودش رو محدود کنه به... یه سری وابستگیهای قدیمی.
انگار یه چاقو رو با لبخند فرو کرد توی قلب سامی. از گوشه چشم دیدم که داره فکش رو به هم فشار میده. دستش آروم رفت روی پشتم؛ یه لمس سنگین که یعنی: «جواب بده، ولی حواست باشه.»
من با لبخندی زورکی گفتم: «ممنونم خاله جان، ولی فعلاً درس و دانشگاه قبول شدن برام اولویته.»
درست همون لحظه، اهورا مثل یه طوفان وارد سالن شد. دقیق و حسابشده. مستقیم اومد طرف من و یه لیوان شربت دستم داد.
—بفرما مهتاب. خودم درستش کردم. میدونم لیموش رو چقدر دوست داری.
کل سالن ساکت شد. همه چشمها به ما دوخته شده بود. خاله مینا و خاله فروغ با هم یه نگاه معنیدار رد و بدل کردن. دایی کیوان زیر لب خندید.
اهورا ادامه داد: «راستی، مادرجون میگفت امشب میخواد یه خبر خیلی مهم به همه بده. نمیدونم شایعهست یا نه... ولی شنیدم خبرش ربطی به مهتاب داره.»
نگاهم پرید سمت سامی. رگ گردنش داشت بالا میزد. دستش رو از پشتم برداشت و بلند شد یه قدم رفت جلو. درست مقابل اهورا ایستاد. دیگه حتی زحمت حرف زدن هم نمیکشید؛ خودِ ایستادنش کافی بود تا یه پیام رو برسونه: «خط قرمز رو رد نکن.»
اهورا پوزخند زد و یه قدم عقب رفت. ولی قبل از اینکه کامل بره، خم شد و توی گوش سامی یه چیزی رو زمزمه کرد. چیزی که فقط خودشون شنیدن.
صورت سامی اول سفید شد، بعد سرخ. انگار آتشفشانی که سالها خاموش بود، بالاخره ترک برداشت. برگشت سمتم. چشماش دیگه آبی نبودن؛ طوفانی بودن.
همون موقع صدای مادرجون از آشپزخونه اومد: «همه بیان سر سفره! شام حاضره و یه حرفایی هست که باید امشب زده بشه...»
همه به سمت میز بزرگ هجوم بردن. من خشکم زده بودم. سامی اومد نزدیک صورتم، دستش رو گذاشت زیر چونهام و صورتم رو آورد بالا. لبهاش نزدیک گوشم بود که زمزمه کرد:
—مهتاب... هرچی امشب قراره اتفاق بیفته... فراموش نکن که تهش، آخرش، ته خط... فقط من میمونم و تو. فقط ما دوتا.
بعد مکث کرد و یه جمله گفت که قلبم رو مچاله کرد. جملهای که معنیش رو کامل نفهمیدم، ولی از تهش بوی یه فاجعه میاومد:
—چون اگه قرار باشه یکی دیگه تو رو ازم بگیره... ترجیح میدم امشب رو آخرین شب ببینیش.
و من رو کشید سمت سفرهای که همه دورش جمع شده بودن، بدون اینکه بفهمم مادرجون میخواد چه خبری بده... و اهورا توی گوش سامی چی گفته بود که دیوونهش کرده...