بعد مدتها تاریک زدم
دیگه نمیدونم چیکار کنم از بچگی همیشه باید ی چیز می بود ک ذهنم درگیر باشه نشخوار فکری دارم اون زمان بچه تر بودم مثلا رو یه عضو از صورتم حساس میشدم انقدر بهش فک میکردم ک این ورش کجه این ورش راسته ک حالت تهوع میگرفتم از شدت فکر
الانم همون ولی فکرای دیگه وقتی میاد ب ذهنم همش سعی میکنم آروم کنم خودمو شاید یکم خوب باشم باز دوباره شروع میشه از وقتی هم ک متاهل شدم ک بدتر چیزای چرت میاد سراغم
خدایااا کی میشه ی روز بدون این مریضی بیدار شم واقعا مریضیه
کسی اینجوری هس؟ بخدا دردش از درد جسمی بدتره