بعد دوماه امروز کلی گریه کردم شوهرم راضی شد بریم بیرون رفتیم یکم گشتیم ساعت ۸منو گذاشت خونه گفت کاردارم زود میام رفت وقتی برگشت سگ شده بود گفتم جه خبر کجا رفتی گفت خونه مادرم
کمی بعد صداش زدم بیا شام کشیدم بخوریم یا طناب بزرگ برداشت رفت اتاق روبسن گفت گمشو چی میخوای از دستم گاز رو باز کرده بود نمیدونید به چه اوضاعی افتادم با کلی گریه مجبور کردم درو با کنه
خدایا منم ببین دیگه نمیکشم