من سال دوم که خواستم پشت بمونم تا شهریور درس خوندم ( کلا ۱ سال پشت موندم) مثه تو بودم خسته خسته به هر جا نگاه می کردم می دیدم ادما به هدفاشون رسیدن من عقب موندم ، با یه نفذی دوس بودم که ۵ سال از خودم بزرگتر بود وقتی اقدام کردم به مهاجرت همون سال اون تصمیم گرفت تو ۲۵ سالگی کنکور بده من تنها فرد از دوستاش بودم که اطلاع داشتم اونم پیرا میخوند و رشتش جز پیراهای سخت بود از اوتا که فرصت نداری سر بخارونی چه برسه به کنکور خوندن من وقتی رفتم اونجا اون قبول شد رشته تاپ هر دو باهم رفتیم دانسگاه فقط من اونور بودم اون اینور هر دو رشته تاپ میخوندیم. وقتی برا استراحت بین ۲ ترم برگشتم ایران باهاش تلفنی حرف زدم بهم گف تو میتونی قبول شی شانسشو داری یه بار فقط یه بار تلاش کن گفتم مطمئنی گف تو تلاش کن جشن قبولیت با من . منم ناخواسته قبول کردم
گاهی وقتا باید واقعا بجنگی