محمد...میخوام حالا خاطره اولین باری که فهمیدم اسمت چیه و بهت آش دادم رو جاودانه کنم 🩶🥺
میدونی؟ من قبل از اینکه حتی اسمت رو بدونم، عاشقت شده بودم.
همون روزایی که رو اون راهپلهها میدیدمت... با همون حرکت قشنگی که هنوزم دلم نمیخواد برای کسی تعریفش کنم. همون یه لحظه باعث شد تو برام مقدسترین آدم دنیا بشی.
از همون موقع دلم پیشت جا موند...
فقط یه مشکل بود...
اسمتم نمیدونستم.
فقط میگفتم داداشِ ... .
تا اینکه یه روز محرم، تو کوچه داشتیم آش رشته نذری پخش میکردیم.
یهو با مامانت اومدی...
تا چشمم بهت افتاد، دلم ریخت.
انقدر ذوق کرده بودم که فقط دلم میخواست یه کاسه آش رو خودم دستت بدم.
دیدم رو سینی نیست...
بدو بدو رفتم داخل که برات بکشم.
به خواهرت گفتم: «به مامانت بگو یکم صبر کنن، یه کاسه هم براشون میارم.»
ولی تا برگشتم...
رفته بودین.
خواهرتو صدا زدم که حداقل آش رو به اون بدم.
همون موقع صدات زد...
«محمد...»
نمیدونی اون یه کلمه با من چی کار کرد.
همونجا فهمیدم اسم پسری که دلمو بیاجازه برده، محمده...
از اون سال، تا پنج سال بعد...
هر محرم سهم آش تو رو خودم کنار میذاشتم.
با عشق...
با ذوق...
شاید هیچوقت نفهمیدی.
امسال اما...
اولین سالی بود که دیگه مال هم نبودیم.
بازم سهمت رو کنار گذاشتم.
بازم دلم میخواست برسه دستت.
ولی فهمیدیم خودتونم آش داشتین و امسال، برعکس همیشه، سهمی برای ما نیاوردین.
مامانم گفت:
«پس دیگه ما هم نبریم.»
حرف یه کاسه آش نبود، محمد...
اون لحظه حس کردم دیگه حتی دلت هم سمت من نیست.
با این حال...
بازم با عشق تزیینش کردم.
برای کسی که هیچوقت دیگه قرار نبود دستش بهش برسه.
عجیبه نه؟
اولین باری که اسمت رو فهمیدم، کنار یه کاسه آش بود...
آخرین باری هم که سهمت رو کنار گذاشتم، باز کنار همون آش بود.
اون، شروع عاشقیم بود...
این، آخرین دلشکستگیم...