داداشم به شکل سنتی با یه دختر آشنا شد برای ازدواج
یک ماه با هم صحبت کردن
خانواده دختر گفتن نشون بیارید
خلاصه نشون رو بردیم و اون شب همه چی خوب پیشرفت، حتی پدر مادر دختره به داداشم تبریک گفتن
خود دختره هم خیلی خوشحال بود
داداشم اون شب از شوق نتونست بخوابه
حدس میزنید فرداش چی شد ؟ انگشتر رو پس آوردن به این بهونه که وضعیت مالیتون (خونه و ماشین)برامون مهمه
برادرم بهشون گفت اولا اگه مبهمه میپرسیدید چرا همه چی رو به هم زدید؟
بعدش فهمیدن داداشم خونه و ماشین داره و پشیمون هستن(هر چند میگن ماشینش رو باید عوض کنه)
ولی پدر مادرم و برادرم دیگه اعتمادشون رو از دست دادن و برنمیگردن
ولی داداشم بدجور عاشقش شده چند بار نگاه کردم تو اتاقش هق هق گریه میکنه ولی جلو ما الکی خودشو میگیره
نظرتون چیه؟