بچهها با وجود اینکه تو خانواده پرجمعیت زندگی میکنم ولی احساس تنهایی دارم
مثلاً پدرم آدم نسبتاً عصبی است اصلا نمیشه در مورد مشکلات زندگی باهاش درد دل کرد چون اصلاً نگاهمون به زندگی فرق داره. ب از طرف دیگه پدر و مادر همیشه با همدیگه سر دعوا و اختلاف و درگیری داشتن. و بچه های خونه بنا به دلایلی که به گفتنش خیلی طولانی میشه اصلا روابط خوبی نداریم و از همدیگه خودمون نمیاد بزور فقط همو تحمل میکنیم
و چون پدرم هم از نظر مالی وضع خوبی نداره من برای ساختن اون زندگی خوبی که میخوام حس میکنم خیلی تنهام
و دوست ندارم بعد تموم شدن درس ازدواج کنم بلکه میخوام از خانوادم جدا بشم مستقل زندگی کنم محیطی که اصلاً خوب نبود واقعا دیگه فاصله بگیرم..
اما واقعاً کسی کنارم نیست نه از لحاظ عاطفی نه از لحاظ مالی و س میکنم مثل یه کوهنورد د که از این کوه پر از سنگ خودش به تنهایی باید بره بالا و کسی کنارش نیست برای اینکه اون قله رو فتح بکنه رای ساختن یه زندگی خوب خیلی حس تنهایی و بیکسی دارم
بخصوص که پشتوانه مالی ندارم