پارت29💕 👶🏻
تا حالا کسی رو دیدی از زندگیش راضی باشه؟ / ببین همیشه یه سری کمبود تو زندگی هست و هیچکس زندگی کاملی نداره / من اصلا امیدی به زندگی ندارم دلم میخواد زودتر تموم شه / نیم نگاهی بهم کرد و دیگه هیچی نگفت
رو به رو یه پارکی نگه داشت
هردو از ماشین پیاده شدیم و قدم زنان تو پارک میرفتیم
نگاه آسمون کردم که داشت شب میشد شب هارو دوست داشتم
ستاره و ماه رو دوست داشتم
صدای خنده و بازی بچها تو پارک پیچیده بود
سپهر گوشیش زنگ خورد و با تلفنش حرف میزد منم قدم میزدم و از فضای باز بیشترین استفاده رو میبردم سپهرم تو چند قدمیم همون طور با تلفن حرف میزد میومد
جلو پام یه دختر بچه ناز کوچولو داشت میدوید خورد زمین سریع رفتم طرفش و بغلش کردم زد زیر گریه و مامانشو میخواست سپهرم کنارمون واستاده بود
مامان بچه عه سریع اومد و بچشو بغل کرد ترسیده بود مامانش که گفتم : چیزیش نشده نگران نشید / مامانش ازم تشکر کرد و رفتن
سپهر : بچهارو دوست داری؟ /خیلی زیادددد/ دوست داشتی الان بچه میداشتی؟ / برگشتم چپ چپی نگاش کردم و گفتم : نه / چرا مگه دوست نداری / دوست دارم ولی نه برای خودم / و نشستم رو صندلی
سپهرم کنارم نشست و گفت : چرا فرض کن الان یه دختر بچه ناز لوس اینجا کنارت بود/ کلافه گفتم : سپهرررر/ خندید و گفت : چیه / تو ام خیلی بچه دوست داری نه؟ / اره مخصوصا دختر / نامردی نکردم و گفتم : پس بگو میترا برات بیاره / بعد پا شدم ادامه مسیر رو رفتم از صدای قدم هاش فهمیدم اونم پشت سرم داره میاد
در کسری از ثانیه ازش متنفر شدم دوباره
سپهر زن داشت
بعد دنبال عشق و عاشقی با اون دختره بود
من محرمشم بعد اون دختره اتیقه رو که نا محرمه بوس میکنه
چشمم خورد دیدم جلوتر یه اکیپ پسر نشسته
با صدای سپهر حواسمو دادم بهش که گفت : واستا همراه من بیا کجا اینقدر ول میچرخی برا خودت / درست حرف بزنااا/ بعد راه خودمو میرفتم که یهو دیدم دستم از پشت کشیده شد دستم داشت تو فشار دستش میشکست
: درست حرف نزنم مثلا میخوای چه غلطی بکنی / بعد همون جور که دستم داشت از فشار دستش میشکست از جلوی پسرا رد شدیم
بعد از اینکه رد شدیم دستمو بزور از دستش در آوردم و گفتم : سپهر این رفتارا چیه / کدوم رفتارا / همین رفتاری که الان انجام دادی / دور برت نداره فک نکن عاشقتم چون صرفا اسم نحست تو شناسناممه و باری رو دوش منی دلم نمیخواد پس فردا پشت سرم حرف درست شه بخاطر هرزگی های تو/ از حرفاش غرورم قلبم دلم شخصیتم داشت له له میشد
بغضمو قورت دادم و سعی کردم عصبانیتم رو کم کنم چون هیچ کس اون نبود چون چند سال دیگه سایه نحسش از سرم برداشته میشد چون اون هیچ خری تو زندگیم نبود
با نفرت راهمو ادامه دادم
به ما دوتا خوشی نیومده
به ما دوتا صلح و دوستی نیومده
خسته و نفس زنان نشستم رو صندلی سپهرم کنارم نشست
دلم یه بطری آب خنک میخواست که دیدم سپهر پاشد رفت طرف دکه
اونم حتما تشنش شده بود
بعد چند دقیقه با یه پلاستیک اومد و نشست کنارم پلاستیک رو ازش گرفتم و یه ببطری آب برداشتم سرکشیدم بستنی و پفک ام خریده بود
من که پولی نداشتم آدم مستقلی ام که نبودم دیگه ناز و ادا نمیتونستم براش بیارم و نخورم
بخاطر همین پرو پرو بستنی باز کردم و میخوردم