یکم طولانیه اما لطفا بخونین🥺
یکی از پسرای فامیل که دو سال از من کوچیکتر بود و من باهاش بزرگ شده بودم و نسبت خیلی نزدیکی بهم داشت ، منو از بچگی دوست داشت منم خیلی دوستش داشتم اما دقیق مثل برادر کوچیکم( به لحاظ ظاهری هم شبیه برادر کوچیکترمه) و یه جورایی حس مادری هم بهش داشتم .
این چندین سال یه جورایی میفهموند به من که منو دوست داره مثلا دخترای فامیلو واسطه میکرد که بیان بگن یا وسط جمع همش حواسش به من بود جوری که صدای همه رو در میاورد و منم اصلا جدیش نمیگرفتم میگفتم این فقط یه بچه اس ، هنوز هیچی سرش نمیشه از عشق و عاشقی و خلاصه نظر نه خودمو بهش میرسوندم اما بازم هیچ وقت نه باهاش بد رفتار کردم نه بی احترامی چون هم دوستش داشتم مثل داداش کوچولوم
تا اینکه عید امسال اومد پیش برادر کوچیکم که ازش ۴ سال کوچیکتره و بهش اعتراف کرد من خواهرتو دوست دارمو و فلان و عشق بچگیمه و نظرشو بپرس و اگه رد کنه من خودمو می.کشم و تحمل دیدنشو با کسی رو ندارمو، هر جوری بخواد خودمو تغییر میدم و هر کاری بخواد میکنم و ...
منم واقعا ناراحت شدم که اومده به برادر من که تو سن بلوغه و حساس و غیرتیه همچین حرفایی زده به داداشم گفتم بهش بگه که تو مثل برادر کوچیک منی و فامیلی و همچنین ازم کوچیکتری اصلا امکان نداره چیزی کمتر با بیشتر از فامیل تو رو ببینم و واسه اینکه بهش نشون بدم تهدید به م.رگ رو من اثر نداره و این فکر احمقانه اش رو از سرش بیرون کنم گفتم که اگه میخوای خودتو بکشی همین الان بکش چون من از آدمی که جنبه نه شنیدن نداره و میخواد خودشو بکشه بدم میاد و به داداشم اصرار کردم که اصلا و ابدا باهاش بد رفتاری نکنه و حرف بد نزنه
داداشم بهش گفته بود اونم اصرار کرده بود اما در نهایت گفته بود من تا ابد توی قلبم دوستش دارم و دیگه هیچ حرفی نمیزنم که ناراحت شه
مامان منم که خبر دار شد رفت به خواهر بزرگترش گفت که چه حرفایی میزده و دیگه نباید پشت سر من حرف بزنه و اینا
و الان ۷ روزه که این پسر مرده 🖤🥺 خوابید و بیدار نشد
من همش حس میکنم من کشتمش ،مرگش خود.کشی نبوده اما حس میکنم من زندگیشو ازش دزدیدم
نظر شما چیه ؟ باید چیکار میکردم ؟