راهنمایی لازمم مثلا یه اقایی هست ۴ ساله میشناسید همو اون زمان من سنم کم بود وقتی بهم گفت دوستم دارا پرخاش کردم و اصلا قبول نکردم دوستی رو شروع کنیم درصورتی که تا خرخره عاشقش بودم گفتم من اهل این دوستیا نیستم اونم گفت بریم تو رابطه شرایط مالیم درست شه میام خواستگاریت
منم تو دلم گفتم حتما دروغ میگه چون خیلی داستانای مردمو خونده بودم گفتم نه و تو فکر کردی من چطور ادمیم و از اینا رابطمو کم کردم جوابشو نمیدادم خلاصه خیلی اذیتش کردم خودمم موقع انجام اینکارو واقعا گریه میکردم خواستگار برام اومد رد کردم واقعا هیشکی جز اون به چشمم نمیاد
هرچی میشنهاد دوستی هم داشتم رد کردم هرکی جز اینو میبینم واقعا حالت تهوع میگیرم
این اقا از من ۱۶ سال بزرگتره تمام این سالها همش میگفت دارم شرایطمو جور میکنم و مورد داشتیم پیام میداد تلگرام من یه هفته بعد سین میکردم جوابشو بدم
الان شرایط مالیش اوکی شده تماس گرفته بیاد خواستگاری این هفته ولی پدرم همین الان گیر داده که پدرمادرش فوت شدن نمیشه سنشم زیاده چقدر بی فکره محرم میخواد بیادخواستگاری دین و ایمونش ضعیفه از طرفی واقعا دوسش دارم از طرفی میترسم پشیمون شم حرفای بابام میپیچه تو گوشم ولی میدونم این نشه تا اخر عمر حسرت میخورم
شما جای من باشید چیکارمیکنید؟