اصلا نگران نباش! بذار یه حقیقتی رو بهت بگم که شاید آرامشت رو برگردونه
من درکت میکنم؛ چون یه زمانی انقدر درسخون بودم که همه مدرسه و فامیل منو به پرتلاشی میشناختن و توی قلمچی اکثر درسها رو ۱۰۰ میزدم
اما... سال دوازدهم، همون سال سرنوشتساز، یهو وحشتناک «شل» کردم!
طوری که کتابهام سفید سفید موندن و اصلا سمت درس نمیرفتم. کلاس های که اصلا شرکت نمیکردم و.. اوضاع خراب
یادم برای امتحان زبان، فقط ۳-۴ روز مونده بود و من هیچی بلد نبودم! کلا
از فاز درس دور شده بودم و تو یه دنیای دیگه سیر میکردم
اون شب دقیقا همونجایی بود که دیگه کم آوردم
نشستم با خدا یه گفتگوی دونفره رفیقانه داشتم؛ بهش از ته قلبم با تمام وجدم حسش میکردم گفتم: خدایا، مگه نگفتی از تو حرکت از من برکت؟ خب من الان اراده ندارم، حافظهم یاری نمیکنه، ولی میخوام تلاش کنم، تو دستمو بگیر و حافظهم رو باز کن.
از اون شب شروع کردم؛ جوری میخوندم که تا ۵-۶ صبح بیدار بودم
قرآن بغلم بود و زار زار گریه میکردم و میخوندم. میدونم تهِ دلت ترس و استرس داری، من خیلی داشتم هنوز یادم اما خیالمم از خدا راحت بود باهاش حرف زده بودم❤️
اما همونجا که داری تلاش میکنی، خدا رو سفت بچسب
من با اینکه خیلی چیزها یادم نمیموند، ولی دیدم که خدا چطور گرههای کور اون امتحانها رو برام باز کرد. من مدرک دیپلمم و الان هم مدرک مهندسیم (که بعدش دیگه جدی و خفن چسبیدم به درس) رو مدیون همون توسل و تلاش لحظه آخری همون سال هستم.
پس گوش کن: تو هم اگه همین الان شروع کنی، با ارادهای که از خدا میخوای، حتما قبولی. خدا شاهد تکتک اون شببیداریها و گریههای تو و تلاشت هست. فقط تو حرکت کن، بقیش رو بسپار به اون کسی که معجزه کردن کارشه. تو میتونی، شک نکن! ✨📚🤲
درپناه خدا