2777
2789
عنوان

سریال گلسنگ

| مشاهده متن کامل بحث + 43 بازدید | 27 پست
میشه بگی اخرش چی شد ؟

ایرج به هوش اومد، با خواهرزنش آشتی کرد، پرهام و ندا رسما نامزد کردن، مامان کتی فوت کرد، و پروانه و شوهرشم خونه رو به مرحله ی ساخت رسوندن و همه به خوبی و خوشی درکنار هم زندگی کردند😐😄

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.....ژان دلابرویه

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

مردم میخندیدن میگفتن هر وقت دختره کرفس میپزه یکی کله پا میشه تو سریال

واااای راست میگی🤣🤣🤣

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.....ژان دلابرویه

پایانش به خوبی و خوشی تموم شد دیگه

اونهمه مشکل و معضل، و اونهمه معمای حل نشده نباید یهو انقدر شیک و مجلسی تموم میشد

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.....ژان دلابرویه

چه عجیب انگار سریال نصفه موند بد درست کردن

دقیقا نصفه موند. همسرم میگه حتما میخوان فصل دومش و بسازن...ولی من میگم بدون محبوبه ده فصلم بسازن فایده نداره

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.....ژان دلابرویه

چه معمایی؟همه چی مشخص شد که

نه عزیزم، مرگ فرامرز مشکوک بود. هم خواهر فرامرز شک کرد و تو بیمارستان به مهناز گفت، هم ندا به پرهام گقت خیلی عجیبه خالت زده به تیر چراغ برق، فرامرز درجا مرده ولی خودش هیچیش نشده، پرهامم رفت تو فکر...

این دختری ام که آخر قصه سوار تاکسی شد، معلوم نبود کی بود؟ از کجا اومده بود و کجای داستان بود؟

و یه سری نکات دیگه....

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.....ژان دلابرویه

نه عزیزم، مرگ فرامرز مشکوک بود. هم خواهر فرامرز شک کرد و تو بیمارستان به مهناز گفت، هم ندا به پرهام ...


اون دختره بنظرم نماد چیزی بود یه جورایی اصلا تو داستان نبود

فرامرز هم تو تصادف مرد میخواستن ذهن ها رو ببرن سمت اینکه مرگش مشکوکه ولی خب واقعیت اینه تو همون تصادف مرد

کاربری دست دو نفره

اون دختره بنظرم نماد چیزی بود یه جورایی اصلا تو داستان نبودفرامرز هم تو تصادف مرد میخواستن ذهن ها رو ...

خب بد شد دیگه. باید یه کاری برای نجات سریال میکردن. نه اینکه انقدر سریع جمعش کنن

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.....ژان دلابرویه

فک کنم ایرج و مهناز با هم ازدواج کردن

منم همچین حسی کردم ولی معلوم نشد ازدواج کردن یا نه

بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشد و نه شعور لازم برای خاموش ماندن.....ژان دلابرویه

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792