بدترین حالتی که ممکنه برای یه آدم پیش بیاد اینه که همزمان هم احساسی باشه و هم منطقی، یعنی قلبش داره مچاله میشه ولی مجبوره منطقی تصمیم بگیره، بعدش باید روزها و ماهها و حتی سالها بشینه به قلبش توضیح بده که اگه اون کارو رو نمیکردم بیشتر مچاله میشدی، اما مگه قلب حالیشه، وقتی دیگه صلحی نباشه بین قلب و عقلت انگار لای منگنه ای، چون نه قلبت مغز داره و نه مغزت قلب.
تنهام. ۱۸ سالگی، آدم خودش نصف جهان مشکلاته! از یه طرف درس و تست، از اون یکی طرف آینده مبهم، از اون یکی هم اضطراب که مثل مهمون ناخونده میاد و نمیره. تو سن ۱۸.۱۷ سالگیم چن بیماریو باهم دارم ولی نمیخام ناشکری کنم(خیلیاهم دارن مث من هستن)...خیلی از همسنامو میبینم درگیر کنکور و خوشگذرونی و...هستن ولی من با خانواده دارم بخاطر بیماری هام دست و پنجه نرم میکنم. حیف که ظرفیت تریاک و سیگار ندارم یا استفاده میکردم. شنیدم نباید بیماری هارو به کسی گف ولی من میگم خالی بشم. خداروشکر راضیم و زندگیم میگذرونم شماهم بگذرونین از خدا راضی باشین، خدا بدبختارو دوس داره اینطور شنیدم.