شش سال ازدواج کردم با کسی که هیچ شناختی ازش نداشتم وقتی اومدم خواستگاری خانواده اش گفتن شاغل و خونه داره خانواده ام هم اعتماد کردن و نرفتن تحقیق تا اینکه ازدواج کردم و دیدم هم معتاده هم دزده نه نماز میخونه نه کار داره نه خونه چنده ماه بعد پدرم فوت کرد گرفتن کل طلاهامو فروختن تا به قول خودشون برام خونه بسازن منم ساده خر نفهم هیچی نگفتم تا الان خونه کامل نشد پارسال صاحب بچه شدم بازهم گول خوردم الان حس میکنم فقط نفس میکشم نمیتونم تحمل کنم نمیدونم چکار کنم با اینکه چندتا برادر دارم ولی انگار ندارم دلم خونه دوبار خودکشی کردم ولی نمیدونم چرا نمردم بقران دیگه نمیکشم چرا خداوند من بدبخت آفرید که بیشتر بدبختی بکشم خداوند از شوهرم و خانواده اش نگذره که بدبختم کردن