منم آن عاشقت جانا،کمی بامن مدارا کن
بگیر از دست من جام و مرا مهمان لب ها کن
شکر ریزد ز لبهایت ،فدای آن لب لعلت
برای بوسه بارانت،تو هی امروز و فردا کن
به شبها خواب میبینم ،که در آغوش من هستی
تو با چشمان زیبایت همان کار مسیحا کن
شدم مجنون و دیوانه،چو لبخند تو را دیدم
تو با لبخند خود هر دم مرا شیدای شیدا کن
نگاهت صد سخن گوید به گوش این دل عاشق
که گر وصل مرا خواهی کمی دیگر تمنا کن
قد و بالای تو نازم،تو ای زیبای سیمین تن
قدم بر خانه ام بگذار،تو این منزل مصفا کن
ببوسم دست خالق را،هنرمندانه خلقت کرد
به دست آرم تو را اخر،تو بنشین و تماشا کن