2777
2789

هر صبحِ خدا، یک غزل از دفتر عشق است

سر سبـــز ترین مثنوی از منظـر عشق است


هر صـــبح ســـــلامی به گـل روی تو زیـــبا

چون یـاد گــل روی تو، یاد آور عشق است



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

کسی را میشناسی مثل من دیوانه ات باشد؟
چنین آواره ات باشد چنین بی خانه ات باشد
کسی اصلا شبیهِ من مگر هم هست در عالم
تورا آباد خواهد تا خودش ویرانه ات باشد؟

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

.

خیس بارانم ولی , چیزی نمیخواهد دلم

سردو لرزانم ولی , چیزی نمیخواهد دلم


سقفِ دل محکم شده امن است جایِ یادِ تو

سخت ویرانم ولی, چیزی نمیخواهد دلم


سربه سر هر لحظه هرجا جایِ پایِ خاطرات

درد بر جانم ولی, چیزی نمیخواهد دلم


هرقدم ، بن بست گویا راه من را بسته است

زنده میمانم ولی , چیزی نمیخواهد دلم


بغض دارم در گلو ، حسرت به دل ماندم ببین

شعر میخوانم ولی , چیزی نمیخواهد دلم


گرچه تن زخمی تر از ابر بهارانم کنون

مثلِ طوفانم ولی , چیزی نمیخواهد دلم


خسته ام هر استخوانم لایِ زخمی کهنه است

سخت گریانم ولی , چیزی نمیخواهد دلم



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

🕊❤️🕊❤️

"در تمنـاے نگاهـت بیقـرارے مے ڪنم"

لحظـہ ها را عاشقانہ، سرشمارے میڪنم

🕊❤️🕊❤️

مثـلِ آن ماهِ قشنـگے بـر شبستانِ دلم

باتو مَهرو تا سحر شب زندهدارے میڪنم

🕊❤️🕊❤️

گر چه در اوجِ زمستانم، ولے محبوبِ دل

با تـو احساسِ قشنگِ، نوبهـارے میڪنم

🕊❤️🕊❤️

رفتـے و آتـش زد هجـرانـت بـہ دل

تا سحرگاهان بـرایت، غمگسارے میڪنم

🕊❤️🕊❤️

بے تـو شـب میخـانـہ شد مأواے من

از غمِ هجـرِ تـو زیبـا، میگسارے مے ڪنم

🕊❤️🕊❤️

مثلِ یڪ رویای زیبا درشب و خواب منی

بهرِ دیدارت بہ شب ها بے قرارے میڪنم

🕊❤️🕊❤️



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

دوست دارم ساعتی با چشم تو خلوت کنم

در کنارت جا بگـــــــیرم با لبت صحبت کنم


محو رویت، روبرویت، دوست دارم، ماه من!

از دل بیتاب خود پیش دلت غیبت کنم


چون تو یک دل، یار همدل، کی؟ کجا پیدا شود؟

دوست دارم با دلِ یک رنگ تو بیعت کنم!!


قلب من هر لحظه با شوق تو نبضش می¬زند

بی حضور تو چرا با زندگی وصلت کنم؟


بوی اندوه مرا در چشم غمگینم ببین

از من ای آرام جان! هرگز مخواه ترکت کنم


بزم عشقی چیدهام در قلب مجروحم، تو را

با تمام عاشقی در بزم خود دعـــــــــوت کنم


جان مــــــــــــــــن مملو از تکرار یادت دم به دم

این محال است من به دوری از غمت عادت کنم❤️🌹



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

اسم زیبای تو را روی دلم "ها" میکنم

ناگهان میبارم و آهسته غوغا میکنم


می نشینم گوشه ای می گریم از دلتنگی ات

دامنم را از غم دوریت دریا می کنم


می نویسی "حال تو خوبَست جانا بهتری؟"

من "تو را می خواهمت دیوانه"معنا میکنم


حاضرم هر رنجشی از سمت تو باشد ولی

تو بمان! من با بدی های تو هم تا می کنم


دوستت دارم اگر گاهی تو را رنجانده ام

عاشقت هستم اگر هی با تو دعوا می کنم


آنقَدَر می خواهمت معشوقه ی احساسی ام

چهره ی این زندگی را با تو زیبا می کنم


عاشقم حتی نباشی من خیالم راحت است

عاقبت مهر خودم را در دلت جا میکنم


♥️

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

گفتم ڪـہ دلتنگم بیـا اے آنڪہ درمان منی

گفتے ڪنارم هستے وهموارہ در جان منی


گفتم نمانـدہ در دلم شورے دگر از عاشقی

گفتے اگر لیلے شوم،مجنون و حیران منی


گفتم مرا بـا بوسہ اے از عشق مهمانم نما

گفتے همیشہ یڪ بغل از بوسہ مهمان منی


گفتم ڪـہ دیگر بعد تو نورے ندارد محفلم

گفتے ڪہ شمع روشن هر جمع پنهان منی


گفتم بمان با رفتنت مشڪن تو پیوند مرا

گفتے ڪہ درعشق وجنون هم عهد و پیمان منی


گفتم ڪہ عڪست ماندہ در چشمان خیسم تا ابد

گفتے ڪہ هرشب تا سحر در اشڪ چشمان منی


گفتم برایت یڪ غـزل شاید غزل خوانم شوی

گفتے ڪہ خود درشاعرے تڪ بیت دیوان منی


چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

' تو اگر باشی و من باشم و باران باشد

به بغل می کشمت گرچه خیابان باشد


فکر بوسیدن و آغوش تو تا زد به سرم

به جهنم که در آن کوچه نگهبان باشد💕



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

گفتی که مسلمانم و ماه رمضان ست ..

بوسی بده افطار کنم ... وقت اذان است


در وصف تو بانوی تغزل چه بگویم؟

چیزی که عیان ست چه حاجت به بیان ست؟


هم قامت سرو از قد رعنات خمیده

هم در طلبت غنچه چنین جامه دران ست ...


پرسید :چه حالست دلت از لب و چشمم ؟

هم زنده به این ست ... و هم کشته از آن ست ...


ما زخمی زلفیم، به ابروی تو سوگند

این قائله را خاتمه با تیر و کمان ست ...


ای حادثه در حادثه ،ای زلزله ای عشق ...

هر جا خبری هست تو پایت به میان ست ...


هر شب دو برابر شده دیوانگی من

این شیوه ی عشق ست ...شبیه سرطان ست


برخاستی و رفتی و در پشت سر تو ...

انگار نه انگار ... نگاهی نگران ست ...




چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

من رهگذر کوچه
عشــــ❤️ـــــقم چه کنم
تو آمدی و دل به
تو بســ💋ــــتم چه کنم
هرجا بروم یاد تو
و اسم تو آنجاســ🥀ـــت
تو بگو ، با این همه
خاطره باید چه کنم

چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

شوق من چندین برابر میشود با دیدنت

واے من دیوانہ ام دیوانہ ے خندیدنت


تو گلے گل،گل بہ معنایے پر از احساس ناب

مے شوم دیوانہ تر هر لحظہ از بوییدنت


یا ڪہ نہ تو سیب سرخے بر فراز یڪ درخت

دست من دور است حتے از خیال چیدنت


آہ اصلا بیخیالش،با خیالت هم خوشم

سایہ اے ڪافیست بانو از همہ تابیدنت


دلخوشے یعنے همین ڪہ هستے و میبینمت

دلخوشے یعنے ڪہ گاهے دزدڪے پاییدنت


من ڪویر خشڪم و تو ابرے از بغض منی

بشڪن این بغضے ڪہ دارم با ڪمے باریدنت


هرچقدر از تو بگویم...باز هم لختے بخند

آہ من دیوانہ ام دیوانہ ے خندیدنت.



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

در دل آشوبی چشمان تو بیچاره شدم

عاشقت گشتم و از شهر تو آواره شدم


من جهان سوزی چشمان تو را می فهمم.

شوق دل بستن ایمان تو را می فهمم


ای جهانسوزترین شعله ی آشوب نفس

مانده امروز دلم مثل قناری به قفس


می خراشد دلم از حادثه ی رفتن تو

می شوم زنده در آئینه ی پیوستن تو


تو همانی که به احساس غزل می خندی

چشم بر حس و تمنای دلم می بندی


تو اگر از نظرم دور شوی می میرم

بگذارید که چشمش بکند تفسیرم


باش تا کوچه به شوقت غزلی تازه کند

عشق گمنام تو را شعر پر آوازه کند


من غزل در غزل قرمز لبهای توأم

عاشق قافیه ی خونی دنیای توأم


تو که دلدار و دل آزار و دل آرام منی

تو که داروی من و قاتل خوش نام منی


من نفس در نفس کوچه به دنبال توأم

سیب افتاده به خاک سبد کال توأم


تو بیا تا غزلم با تو خدایی بشود

غرق آتش نفس تلخ جدایی بشود


من همانم به خدا شاعر آواره ی تو

به فدای تو شود عاشق بیچاره ی تو


با توأم با تو که دور از دل و دنیای منی

شاهد سوختن و لحظه ی فردای منی


پیش من باش و نفس در نفسم تنگ مکن

قسمت شیشه ی عمر دل من سنگ مکن


دیگر از گریه ی شبهای خودم می خندم

چشم احساس دلم بر همگان می بندم


کاش آوارگی دست مرا می دیدی

برگ تنهایی من از شب من می چیدی


آسمان باش و به روی دل من تنگ نشو

جان من جان خودت این همه دل تنگ نشو


بال بر هم زدن چشم مرا ، دنیا تو

موجهای دل سرگشته ی من ، دریا تو


بعد تو از غزل و عشق نباشد خبری

بعد تو از دل من کس ننماید گذری


ای فدایت همه ی هستی من شاد بیا

بی تو ویرانه شدم خانه ات آباد بیا


من دل و جان و غزل را به فدایت کردم

با همین شعر در آئینه صدایت کردم.


تو نباشی غم تو جان مرا می گیرد

دود دل سوختنم شهر شما می گیرد.



چشم بد دور ک دیوانه ی لبخند توام،تو مرا در دل صدحادثه میخندانی🫀

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792