دیروزی قرار بود ی سفر ی روزه داشته باشیم با شوهرم ی هفته بود میگف جمعه حتما میبرمتون خلاصه صبحی کار داشت گف تا تو بساط سفر اماده میکنی من میام رفت تا دوساعت نیومد اونم کجا پیش ننه جونش ازبس بچه ننس منم اومد خونه رفتم گریه کردن اخه کلی معطلم کرده بود ظهر بود گفت هنوز ک وقت هس من همینجور گریه میکردم این شد اغاز دعوا توهیناش مقایسه هاش اخرشم بخاطر دخترم رفتیم ولی تو راه هیچ حرفی نزد همش با پرخاشگری حرف میزد رانندگی میکرد ینی من نباید گریه میکردم؟؟
نباید گریه میکردی وقتی گفت وقت هس بریم میگفتی جمعه آینده بریم من یکم کاردارم
یه جایی از زندگی میرسه که دیگه ناراحت نمیشی، فقط سرد میشی.نه چون بی احساس شدی، نه..فقط خسته میشی از این که هی توضیح بدی چی آزارت داده، چی دلتو شکسته، چی باعث شده از درون جمع بشی.از یه جایی به بعد، آدم فقط ساکت میشه؛و این سکوت، از هر حرفی تلخ تره..🌌