تو این شهر، پوست انداخته. از آجر ک سرخ بود و بوي بارون میداد، رفته ب شیشه و فلزي ک آفتاب رو زندوني میکنه...هر گوشه اش یه برج میزنه بالا، مثلِ یه سنگ قبر بزرگ براي خاطرات ما. پیش میاد آدم هوسِ یه فالوده با اون شربت زعفروني بکنه، ولي میرسه ب دستش یه بسته پلاستيکي با یه چیزِ شیرین و بي ریخت...همه چیز فرموله، بسته بندیه. حتي دلتنگي...پک هاي ده تایي، با آهنگ هاي ملایم پيشنهادي اسپاتیفاي! آخه دلتنگي کو !؟ دلتنگي همون بوي نم باروني بود ک با بوي کباب از خونه همسایه میومد قاطي میشد و مي گفت زندگي همین حوالیست. حالا کسي همسایه اش رو میشناسه ک بوي غذاش رو تشخیص بده !؟