مام پنج نفر بودیم به همه گیر میدادیم از نگهبان بگیر تا فاطی کماندو دست مینداختیم بدبختو.یکیمون عاشق یه نگهبان دیگه که شیفت عصر بود شد پسره جوون بود خوشتیپ.پسره هم فهمیده بود هی همدیگرو نگا میکزدن ما چار نفرم تو حیاط روبروی نگهبانی میشستیم دستشون مینداختیم این دو نفرو از خنده میمردیم.چقد راحت به همه چیز میخندیدیم الان دیگه افسرده شدم دیگه خندم نمیگیره