دم افطار زن بابام وبابام سر زده امدن خونم......یه عالمه وسیله (کیف کفش لباس مانتو گوشت مرغ و......)خیلی چیزا دیگه اوردن .....منم سفره پهن کردم و پزیرایی کردم ......زن بابام گفت پسرش به خوابش امده گفته خیرات میخوام .......اونم این چیزا رو خریده من خیلی عصبانی شدم