فرزند خون و یخ فصل اول:
در عمارت با شکوه ولکوف با باغی از درختان پوشیده شده و خودنمایی برف روی رزهای سرخ رنگ
و عتیقه های قیمتی در برابر سرمای دیوارهای سنگی رنگ باخته بودند
دیمیتری با قدم های محکم و دستان گره خورده به پشت قدم میزد
بیست و پنج سال سن داشت ، اما چشمانش به اندازه تمام مردان شصت ساله در سازمان پدرش تجربه و خستگی را حمل میکرد.
او پسر الکساندر ولکوف بود؛نامی که میتوانست سنگین ترین صندوقچه های بانکی را بشکند و به اسارت خود درآورد و پر سر و صدا ترین رقبا را به سکوت ابدی بکشاند
دیمیتری وارث بود ، هر نفس هر تصمیم ،هرنفس گیر اجباری از فرمان الکس نشأت میگرفت آزادی برای او تنها یک مفهوم انتزاعی بود که در کتاب های قدیمی به دنبالش میگشت
او هرگز نمیتوانست با آسوگی رهگذر خیابان های سرد و خطرناک شود
وظیفه اش وراثت بود
نیشخندی در گوشه لبش جا خوش کرد و نگاه نافذی به تابلوی وسیع پدرش و اندرو سولاریس انداخت.
ازدواج برنامه ریزی شده!
ناگهان ابروهایش به یکدیگر گره خورد.
ناتاشا سولاریس ، نه یک انتخاب بلکه پیمان
دیمیتری از تمام چیزهایی که دنیای او را تشکیل میداد متنفر بود ؛ از بوی چرم صندلی ماشین های زرعی ، از زمزمه های خفقان آور در اتاق های کنفرانس ، از تصویر آینده ای که نه در آن عشق بود و نه رهایی
او مانند مجسمه از مرمر تراشیده شده بود که قرار بود نماد قدرت خاندان باشد ، اما در درونش غوغایی بود ، یخ های عمیقی که شروع به ترک خوردن میکردند.
او به دنبال خروجی بود هرچند کوچک ، هرچند خطرناک ،
خروجی ای که نمی نداشت در انتهای زمستان سرد مسکو
دو گوی سبز رنگ منتظر او است.