2821
2789
عنوان

نویسندگی

515 بازدید | 43 پست

خانمای دوست داشتنی من نویسنده ام و خب خیلی وقته که بداهه یچیزی مینویسم الانم درحال تکمیل رمان فرزند خون و یخ هستم🔥

الان یه متنی رو نوشتم میفرستم نظرتون رو راجب چندتا از متنام بدید

مرسی ازتون😭🎀

من شبیه لبی ام که هیچوقت دیالوگ مورد علاقه اش رو ادا نکرد.من شبیه تمام نشدنهام..تنها انگیزه ام رقص جوهر روی انبوهی از کاغذهاست جوهر قلم من تکه ای از روحم است چه کسی به دنبال دیدن روح هاست؟!

دخترا من از پف پلک بالا و  پف و گودی زیر چشمم واقعا کلافه شده بودم 😭 پیش دکتر کیوان رضایی عمل پلک بالا و پایین انجام دادم 😊

پلک پایینم بدون بخیه بیرونی بود و الان خیلی جوون‌تر و شاداب‌تر شدم 😍

جای بخیه پلک بالا هم اصلا تو چشم نیست.

هرکی میبینتم میگه چقدر سرحال و جوون شدی ❤️😍

اگر خواستین من دکترمو از اینجا پیدا کردم

در سکوتِ شب، زیرِ نورِ کمجانِ ماه، باغچهای پدیدار شد؛ باغچهای که در آن، گلهای رز، نه از لطافتِ زندگی، که از صلابتِ یخبندان، جامهی سپید بر تن داشتند. هر گلبرگ، چون نگینی کریستالی، در خود نوری سرد و خاموش را منعکس میکرد و سرمایی آشنا، چون نفسِ بادِ زمستان، از میانشان میگذشت.

در هوا، رایحهای پیچیده در هم تنیده بود؛ نه آن عطرِ دلانگیزِ رزِ تازه، بود که چون پوششی مخملی بر این منظرهی یخی کشیده شده بود. نتهای بالزامیک و بخور، با تهمزهی شیرین اما سردِ رز، فضایی خلق کرده بودند که هم اغواگر بود و هم هشداردهنده؛ گویی داستانی ناگفته در دلِ هر کریستالِ یخزده نهفته بود.

تنهایی، در این میان، نه غمی بود، که حضوری بود؛ حضوری سنگین و باشکوه، همرنگِ شبنمِ یخزده بر گلبرگهای رز. هر نسیمِ سردی که میگذشت، نه بویِ زندگی، که عطرِ خاطراتِ دور را با خود میآورد؛ خاطراتی که چون اشک، در سرمایِ این باغ، یخ زده و ماندگار شده بودند.

من شبیه لبی ام که هیچوقت دیالوگ مورد علاقه اش رو ادا نکرد.من شبیه تمام نشدنهام..تنها انگیزه ام رقص جوهر روی انبوهی از کاغذهاست جوهر قلم من تکه ای از روحم است چه کسی به دنبال دیدن روح هاست؟!

مقدمه رمانم

برف به همان شکلی میبارید که همیشه میبارید. اما این برفِ ۱۹۹۷ فرق داشت؛ سبکتر بود، سردتر بود و بوی ناامیدی تازهتری میداد. در جایی در حاشیه خیابانهای خلوت مسکو، جایی که نور چراغهای خیابان تنها جرأت داشت تا لکههایی زرد و ضعیف روی آسفالت یخی بیندازد، یک زن جوان با دستان پینهبسته، آخرین دسته گلهای یخزده را در دستانش نگه داشته بود. این گلها، آخرین بقایای زیبایی در شهری بودند که زیبایی را از یاد برده بود. او میدانست که تا چند ساعت دیگر، اگر دست خالی به خانه برگردد، نه تنها خودش، که تنها نگهبانِ پدر زمینگیرش نیز در سرمای زمستان تنها خواهد ماند؛ و میدانست که این سرنوشت، هیچ ربطی به قدرت الکس یا اندرو ندارد. این سرنوشت، سرنوشت تمام کوچکهایی بود که در سایه امپراتوریهای مافیایی نفس میکشیدند.

در این شهر، جایی که برای زنده ماندن باید یا شلیک میکردی یا تیر میخوردی، او تنها با یک سبد گل تلاش میکرد تا سهم ناچیزی از این رنج را به دست آورد.

من شبیه لبی ام که هیچوقت دیالوگ مورد علاقه اش رو ادا نکرد.من شبیه تمام نشدنهام..تنها انگیزه ام رقص جوهر روی انبوهی از کاغذهاست جوهر قلم من تکه ای از روحم است چه کسی به دنبال دیدن روح هاست؟!

در سکوتِ شب، زیرِ نورِ کمجانِ ماه، باغچهای پدیدار شد؛ باغچهای که در آن، گلهای رز، نه از لطافتِ زندگی ...

وا چرا اینجا اینجوری اومد

آبروم رفت😂😭

من شبیه لبی ام که هیچوقت دیالوگ مورد علاقه اش رو ادا نکرد.من شبیه تمام نشدنهام..تنها انگیزه ام رقص جوهر روی انبوهی از کاغذهاست جوهر قلم من تکه ای از روحم است چه کسی به دنبال دیدن روح هاست؟!

در سکوتِ شب، زیرِ نورِ کمجانِ ماه، باغچهای پدیدار شد؛ باغچهای که در آن، گلهای رز، نه از لطافتِ زندگی ...

چه عالی چند سالته به یه نویسنده حرفه ای نشونش بده اگه کسی هست اطرافت هنرشو داری اونم زیادددد

حامی حیوانات..!! تو تاپیک های مربوط به حیوونا تگم کنید میام میخونم /مامان گربه /عشق هاپو عاشق فیلمای فانتزی و ادبیات کهن باشعور بودن آسیبی به کسی نمیرسونه باشعور باشیم

مقدمه رمانمبرف به همان شکلی میبارید که همیشه میبارید. اما این برفِ ۱۹۹۷ فرق داشت؛ سبکتر بود، سردتر ب ...

جدی قلمت خوبه ،

جوری که کلماتو کنار هم چیدی و جمله بندی کردی🛐

yk it's fucked when the pain feel nice `

چه عالی چند سالته به یه نویسنده حرفه ای نشونش بده اگه کسی هست اطرافت هنرشو داری اونم زیادددد

۱۶ سالمههه:))

وای ممنونم ازتوننن

من شبیه لبی ام که هیچوقت دیالوگ مورد علاقه اش رو ادا نکرد.من شبیه تمام نشدنهام..تنها انگیزه ام رقص جوهر روی انبوهی از کاغذهاست جوهر قلم من تکه ای از روحم است چه کسی به دنبال دیدن روح هاست؟!

چه زیبا ، قلمت خوبه .

نظر لطفتونه البته🎀

من شبیه لبی ام که هیچوقت دیالوگ مورد علاقه اش رو ادا نکرد.من شبیه تمام نشدنهام..تنها انگیزه ام رقص جوهر روی انبوهی از کاغذهاست جوهر قلم من تکه ای از روحم است چه کسی به دنبال دیدن روح هاست؟!

فرزند خون و یخ فصل اول:

در عمارت با شکوه ولکوف با باغی از درختان پوشیده شده و خودنمایی برف روی رزهای سرخ رنگ

و عتیقه های قیمتی در برابر سرمای دیوارهای سنگی رنگ باخته بودند

دیمیتری با قدم های محکم و دستان گره خورده به پشت قدم میزد

بیست و پنج سال سن داشت ، اما چشمانش به اندازه تمام مردان شصت ساله در سازمان پدرش تجربه و خستگی را حمل میکرد.

او پسر الکساندر ولکوف بود؛نامی که میتوانست سنگین ترین صندوقچه های بانکی را بشکند و به اسارت خود درآورد و پر سر و صدا ترین رقبا را به سکوت ابدی بکشاند

دیمیتری وارث بود ، هر نفس هر تصمیم ،هرنفس گیر اجباری از فرمان الکس نشأت میگرفت آزادی برای او تنها یک مفهوم انتزاعی بود که در کتاب های قدیمی به دنبالش میگشت

او هرگز نمیتوانست با آسوگی رهگذر خیابان های سرد و خطرناک شود

وظیفه اش وراثت بود

نیشخندی در گوشه لبش جا خوش کرد و نگاه نافذی به تابلوی وسیع پدرش و اندرو سولاریس انداخت.

ازدواج برنامه ریزی شده!

ناگهان ابروهایش به یکدیگر گره خورد.

ناتاشا سولاریس ، نه یک انتخاب بلکه پیمان

دیمیتری از تمام چیزهایی که دنیای او را تشکیل میداد متنفر بود ؛ از بوی چرم صندلی ماشین های زرعی ، از زمزمه های خفقان آور در اتاق های کنفرانس ، از تصویر آینده ای که نه در آن عشق بود و نه رهایی

او مانند مجسمه از مرمر تراشیده شده بود که قرار بود نماد قدرت خاندان باشد ، اما در درونش غوغایی بود ، یخ های عمیقی که شروع به ترک خوردن میکردند.

او به دنبال خروجی بود هرچند کوچک ، هرچند خطرناک ،

خروجی ای که نمی نداشت در انتهای زمستان سرد مسکو

دو گوی سبز رنگ منتظر او است.

من شبیه لبی ام که هیچوقت دیالوگ مورد علاقه اش رو ادا نکرد.من شبیه تمام نشدنهام..تنها انگیزه ام رقص جوهر روی انبوهی از کاغذهاست جوهر قلم من تکه ای از روحم است چه کسی به دنبال دیدن روح هاست؟!

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز