امروزمیخام یکم اززندگیم بگم بریزم بیرون ازدلم.من یه خانم متاهلم وبچه هم دارم تقریبا۹ساله ازدواج کردم اماهنوز هیچی بلدنیستم نه اشپزی نه خانه داری نگین تلاش بکن یادبگیر چون تلاش کردم ولی یادنگرفتم میدونین چرا چون حافظم کوتاه مدته همه چیوفراموش میکنم یه غذادرست میکنم سری بعد یادم میره چجوری قبلن درستش کردم.وقتی بچه بودم بهم میگفتن یه تختت کمه قبلناازخودم میپرسیدم چرا به من اینجوری میگن الان میفهمم چرااینجوری میگفتن چون همه چیوفراموش میکردم همیشه بقیه زنارومیبینم که چقد همه چی بلدن هرنوع غذا حسودیم میشه اما دیدین بعضیاهمه چی بلدن امااخلاق ندارن به خوبی استفاده نمیکنن ازاستعداداشون امامن ازخودتعریف نمیکنم اما مهربونم اخلاقم خوبه.میشینم یه ساعت پای گاز غذاذرس میکنم اخرش اصلا خورده نمیشه.دلم برای بچه هامو وشوهرم میسوزه گیرکی افتادن.زودازدواج کردم کسیم نبودبهم چیزی یادبذه همینجوری چندبارمامانمونگاکردم چجوری غذادرست میکنه منم همونجوری درست کردم امابازم خراب شد.بدترش اینجاس مامان ادم بهش کنایه بزنه به جااینکه بامحبت بهش یادبده بهم میگه بقیه یه بارنگا کنن یادمیگیرن تو۱۰۰بازم نگاکنی یادنمیگیری الکی چرانگامیکنی دیگه. اصلاسوالیم داشته باشم ازش نمیپرسم