سلام به تویی که هنوز وسط آن روزها ایستادهای.
به تویی که شبها دیر میخوابی
چون شهر هنوز بیدار است،
به تویی که گاهی میان صداها
به آسمان نگاه میکنی
و در دلت فقط یک آرزو داری:
«کاش همه زنده بمانیم.»
میدانم این روزها
چقدر سنگین میگذرند.
میدانم گاهی فکر میکنی
شاید دنیا دیگر هیچوقت
به شکل قبل برنگردد.
میدانم حتی بعضی شبها
یادت نمیآید
قبل از این روزها
زندگی چطور بود.
اما من از چند سال بعد برایت مینویسم.
میخواهم چیزی را آرام در گوشت بگویم:
تو از آن روزها عبور میکنی.
نه چون قویتر از همهای
نه چون نمیترسی...
بلکه چون انسانها
عجیب بلدند
از دل تاریکترین روزها
راهی به نور پیدا کنند.
یک روز میرسد
که شهر دوباره شلوغ میشود،
مردم دوباره به کارهای سادهشان برمیگردند،
و شبها
فقط شب خواهند بود.
اما تو
هرگز این روزها را فراموش نمیکنی.
یادت میماند
که زمانی بوده
که غریبهها هوای هم را داشتند،
که مردم تا صبح در خیابان میماندند،
که دلها بدون قرار قبلی
کنار هم ایستاده بودند.
و آن روز
وقتی این نوشته را دوباره بخوانی
لبخند آرامی میزنی.
چون میفهمی
آن آدمی که در دل آن روزها ایستاده بود
چقدر شجاعتر از چیزی بود
که خودش فکر میکرد.
پس اگر الان این نامه را میخوانی
فقط یک چیز را یادت بماند:
این روزها
تمام داستان زندگی تو نیستند.
فقط فصلی از آناند.
و تو
از این فصل عبور خواهی کرد.
🇮🇷❤️