2821
2789
عنوان

شوهرم

729 بازدید | 6 پست

میشه لطفا بگید من اشتباه میکنم یا حسم درسته من ی خواهر دارم حدودا ۶ سال از خودم کوچیکتر

من همش حس میکنم شوهرم ب اون توجه داره نمیتونم ثابت کنم ولی دارم روانی میشم

همش میگه بهاره مثل خواهرمه ولی من حسم این نیس خواهرم گواهی نامه گرفته بود شوهرم میگف بیا با ماشین من برو تمرین

ماشین دستش میداد همش ازش تعریف میکرد ی بار بابام بش ماشین نداد خواهرم گریه افتاد شوهرم اصراررر کیکرد بیا ماشین منو بگیر

امروز ابجیم داداشم باهم بحث کردن

ابجیم ناراحت بود

شوهرم منو صدا میکرد بیا با خواهرت بریم بیرون دور بزنیم

همش میگه بیا خونمون

به خواهرم تو هر مسافذت دست جمعی کیگ بیا تو ماشین ما بشین حالم بده خیلی بدد ی بار اعصابم خورد شد گف تو فکرت مربضع

ولی من حسم بده خیلی بد د

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

نه میشه به شوهرت و خواهرت تهمت زد نه میشه حس تورو نادیده گرفت ،ولی دلتو سیاه نکن چون مسله خیلی بزرگی هست که پشتش شر خوابیده ،حستو میفهمم ولی شاید زیادی حساس شدی به بعصی چیزا ،ببین شوهرت با همه همین طوره همیشه همه جا کلا ادم مراقب و مهربونی هست یا فقط برا خواهرت شیرین میشه،خودت متوجه میشی اگه چیزی باشه بالاخره پنهان نمیمونه

۴۰ سالم هست دارم ۴۱ ساله میشم، بزرگ شدم ، ولی تو دلم انگار یه دختر کوچولوی کلاس دومی نشسته، با یه ذوق زیادی منتظر مامان و بابا و داداشم که همه با هم بریم شهر بازی ....حیف که خیلی ازون روزا گذشته ....

بعضی وقتا باید به حست اعتماد کنی

البته جسارت نمیکنم به شوهرت چون شناختی ندارم

ولی بعضیا بدشون نمیاد که با یه تیر دونشون بزنن

هممون آدمیم دیگه بعضی وقتا یه حس هایی بعضی وقتا ناخواسته شکل بگیره

خواهرتم اینجور پیش بره ممکنه از شوهرت یه قدیس بسازه که واقعانم حق داره

اینجور ک تو از شوهرت تعریف کردی من ک پسرم روش کراش زدم.

بازم میگم همه این حرفا ممکنه چرت باشه من فقط اون طرف قضیه رو خواستم برات باز کنم و صدرصد شوهرت آدم خوبیه و خواهرتم به چشم برادر بزرگتر بهش نگاه میکنه.

انقدر فکر و خیال نکن دیوونه میشی میبرنت دیوونه خونه با زنجیر میبندنت اونوقت

بعدش میبینی خواهرت پشت فرمون ماشین شوهرت نشسته از دور برات دست تکون میده داد میزنه میگه کیف کردی چطور شوهرتو قاپیدم ؟ برو حالشو ببر

بعد تو تشنج میکنی میان بهت آرامبخش میزنن تا آخرعمر باید رو تخت ببندنت

خلاصه انقدر سخت نگیر زندگی رو

راستی لبخند فراموش نشه :)

2790
2823
2791
2779
2792