2789
عنوان

تعرض

399 بازدید | 19 پست

من ۸ سالم بود این اتفاق افتاد برام که تاپیکش رو زدم قبلا یخ توضیح کوتاه میدم بدای کسایی که ندیدن من ۸ سالم بود رفتم خونه عموم که تهران بود با مادربزرگم با یکی از دوستای خانوادگیمون که همه رو پاکیش قسم میخوردن سنش بالا بود ولی مجرد بود عمومم مجرد بود من یه شب رفتم مسجد بعد از مسجد زود برگشتم تنها خونه دیدم تو تاریکی مرده نشسته یه نور خیلی کمی بود بعد خلاصه خلاصه اون اتفاق افتاد ولی من نتونستم هیچکاری کنم فقط گریه میکردم شبا تنهایی و میگفتم بگید مامانم بیاد دنبالم مامانم اومد و دیگه هرگز نزاشت برم خونه عموم مادرم متوجه نشد گفت به خاطر وابستگیش بوده حتما به کسی هم نگفتم تا امروز که حرفش شد اینا اینم بگم اون اقا یکسال بعد تصادف کرد و برای همیشه قطع نخاع شد و امروز مامانم داشت راجل اون زمانا ازم سوال میکرد منم تو حرف میرم میگم همه چیو ولی تا مامانم شروع کرد سوال پرسیدن اصلا انگار اب یخ ریختن روم اصلا بدنم میلرزید صدامم میلرزید وقتی جواب میدادم ولی شک نکرد ازم پرسید اونجا بود عموت کاریت نداشت گفتم نه بعد گفت فلانی چی گفتم فلانی با من کاری نداشت ولی بدجنس بود مامانم جا خورد گفت نه فلانی خیلی ادم پاکیه تو خودت ددیدی مگه با تو کاری کرده گفتم نه هی ولم نمیکرد قسمم داد که بگو کاریت نداشته هی میگفت مرگ من بگو مامانت بمیره راستش بگو منم میگفتم نه اون اقا به جز من به دختر عموم و عمم هم تعرض کرد اونا به من گفتن ولی من به اونها نگفتم که برای منم اتفاق افتاده البته اونا خیلی سال نیست که به من گفتن کاشکی قبلش گفته بودن من باید تنها نمیشدم خلاصه پشیمون شدم کاشکی اصلا جواب نمیدادم اینم بگم بابام تو بحث ما بود سوالای دیگه هم کرد مامانم من اونا راستش گفتم چون میخواستم با چهره کثیف عموم اشنا بشن چون بابام خیلی قبولش داره و بهش احترام میزاره ولی همین عموم خیلی منو اذیت کرده اینکه میگم من خونه عموم بود من ۳ ماه خونه عموم بودم و قد ۱۰ سال اتفاق افتاد تو این سه ماه بابام حالش خیلی بد شد خیلی اصلا باورم نمیشد واکنشش اینجوری باشه باورش نمیشد داداشش اینجوری باشه البته عموم چند بار منو زد اینا رو نگفتم اصلا چیزای دیگه رو گفتم تازه اونا و میگفتم مامانم سکته میکرد بعدم بابام گفت اگر میدونستم هیچوقت نمیزاشتم بری اصلا و کلا بلند شد رفت بیرون شبش هم زنگ زد به عموم باهاش بحث شد سر یه موضوع دیگه بود ولی دیگه بهش احترام نزاشت و دلم خنک شد خیلی سعی کرده بودم چهره شو به بابام نشون بدم بالاخره شد و به مامانم گفت تو چرا گذاشتی بچه بره دوتاشون البته نمیدوستن من خیلی اتفاق واسم افتاده بدترین تروماهام برای همون چند ماه هست و من شاید ۲۰ درصدش رو براشون تعریف کردم و به مامانم گفتم اصلا نمیزارم بچه خودم بره خونه کسی تنها بابام بیچاره گفت چرا این همه سال نگه داشتی تو دلت چرا زود تر به ما نگفتی و امروز یکم سبک شدم هنوط خیلیاش رو تگفتم ولی میدونم نمیتونن تحمل کنن مثلا بگم عموم دوساعت منو تو بالکن حبس کرد و رفت بیرون یا بگم یه کشیده زد تو گوشم که جای انگشتاش موند رو صورتم یا...... امشب خونمون همه افسرده بودن مامانم چند ساعت پیش ازم سوال کرد هنوز به اون اتفاقا هم فکر میکنی منم گفتم دلش نشکنه گفتم نه بابا من فراموشش کردم بهم گفت اگر هم اتفاقی افتاده باشه تو گذشته افتاده بهش فکر نکن و تو مقصر نیستی تو چیزی نمیدوستی تو اون زمان مطمئنم اگر قضیه تعرض رو بدونه دیگه اینجوری شاید فکر نکنه ولی بدتر عذاب وجدان گرفتم که چرا ناراحتشون کردم کاشکی نمیگفتم بهشون یکم سبک شدم ولی همش ناراحتم اون لحظه بود که گفتم اون اقاهه اینجوری بابام اصلا دچار انکار شده بود باور نمیکرد مامانم میپرسید مرگ من کاریت کرده یعنی بابام و مامانم مثل چی از جوابم میترسیدن که مثلا بگم اره دلم میخواست بگم اره ولی از عواقب بعدش ترسیدم کاشکی میتونستم بگم کاشکی

ای واییی😓😔

عموت بهت تعرض کرده؟

اینجا رو متوجه شدم آخه اولش نوشتی مامانت گفته عموت کاریت نداشت گفتی نه بعد پرسیده اون آقا چی؟گفتی اون اذیت کرده

بعد ببخشید عموت به عمه ینی خواهرش؟و دختر یکی دیگه از عمو هات تعرض میکرده

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 



ای واییی😓😔عموت بهت تعرض کرده؟ اینجا رو متوجه شدم آخه اولش نوشتی مامانت گفته عموت کاریت نداشت گفتی ...

نه اون مرده که باهامون بود

به مامانم گفتم بدجنسه من مثلا از نگاهش متوجه شدم نگفتم که برای خودم بوده نه عموم به عمم اینا نبوده همون اقاهه بوده

نه اون مرده که باهامون بود به مامانم گفتم بدجنسه من مثلا از نگاهش متوجه شدم نگفتم که برای خودم بوده ...

اها فکر کردم عموت بوده

دوست بابات بوده بهش میگفتی عمو درسته؟

خدایا عجب آدم کثیفی بوده

اها فکر کردم عموت بوده دوست بابات بوده بهش میگفتی عمو درسته؟خدایا عجب آدم کثیفی بوده

نه بببن اونی که رفتیم خونش عموی واقعیم بوده بعد عموم و بابام یه دوست مشترک هم داشتن دوستشون اینکارو کرد با من

نه بببن اونی که رفتیم خونش عموی واقعیم بوده بعد عموم و بابام یه دوست مشترک هم داشتن دوستشون اینکارو ...

ای وایی اما عموت کارش درست نبوده ک زدتت که به کسی چیزی نگی جای اینکه بزنه دوستشو له کنه😡

تراپیست رفتی آیا ؟

نه فایده نداره چون اصلا نمیتونم جلوی کسی تعریف کنم اینا رو اینم الان گفتم به خاطر اینه که پشت گوشیه بعدم بدای مامان و بابام هم که گفتن یکم دیگه ادامه پیدا میکرد پس میوفتادم واقعا حالم بد شد ولی خیلی جلوی خودمو گرفتم متوجه نشن

ای وایی اما عموت کارش درست نبوده ک زدتت که به کسی چیزی نگی جای اینکه بزنه دوستشو له کنه😡

اون شب هیچکی جز من و اون اقا خونه نبود عموم نبود که بفهمه منم که تا الان به کسی نگفتم هیچکی نمیدونه من الان ۱۹ سالمه یلنی برمیگرده به ۱۱ سال پیش ولی انقد رو ذهنم اثر گذاشته اصلا کهنه نمیشه برام انگار مثلا دیروز بوده هر روز میاد تو ذهنم میخوام بهش فکر نکنم نمیتونم ولی

اون شب هیچکی جز من و اون اقا خونه نبود عموم نبود که بفهمه منم که تا الان به کسی نگفتم هیچکی نمیدونه ...

ای خدا خیلی سخته 😭خدا فلجش کرده ک زجر بکشه

تعرص کامل ک نکرد خدایی نکرده


ای خدا خیلی سخته 😭خدا فلجش کرده ک زجر بکشه تعرص کامل ک نکرد خدایی نکرده

نه کامل نبود فقط دستس بود یادم میاد دلم میخوام خودمو با اسید بسوزونم به خدا نمیدونم چرا اون لحظه لال شدم

میبینمش اصلا دلم نمیسوزه به حالش اول میسوخت چون متوجه عمق فاجعه نبودم الان که بزرگتر شدم میبینم من الان اصلا نمیتونم با هیچ مردی بمونم رو همه مردا نظر بد دارم حتی اگه خوب باشه من اصلا از بابای خودمم فاصله میگیرم میاد بوسم کنه نمیزارم سر همین رفتارم خیلی بدم میاد از خودم بابامم میگه تو حتما منو دوست نداری که نمیزاری اخه تو بچگیم به بابام قول دادم گفتم میزارم تا ۲۵ سالگی منو ببوسی خیلی بچه بودم این قولو دادم اصلا نمیدوستم ۲۵ سال یعنی چقد خلاصه علاوه بر ترسم از مردا بی اعتمادم بهشون یعنی من یه تاکسی نمیتونم سوار شم من چجوری فردا میتونم ازدواج کنم الان که بزرگتر شدم متوجه میشم پارسال پسر خالم اومد دو دقیقه با من حرف بزنه بعد چندین سال که منو ندیده بود یه حس بدی پیدا کردم میخواستم خودمو از ماشین پرت کنم یعنی نمیدونم چجوری بگم یه حس خفگی داشتم وقتی حرف میزد باهام بیچاره حرف بدی نمیزد احوال پرسی بود خیلی من باهاش خوب بودم بچگی

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

یه سوال دارم

trewaf | 50 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز