نه کامل نبود فقط دستس بود یادم میاد دلم میخوام خودمو با اسید بسوزونم به خدا نمیدونم چرا اون لحظه لال شدم
میبینمش اصلا دلم نمیسوزه به حالش اول میسوخت چون متوجه عمق فاجعه نبودم الان که بزرگتر شدم میبینم من الان اصلا نمیتونم با هیچ مردی بمونم رو همه مردا نظر بد دارم حتی اگه خوب باشه من اصلا از بابای خودمم فاصله میگیرم میاد بوسم کنه نمیزارم سر همین رفتارم خیلی بدم میاد از خودم بابامم میگه تو حتما منو دوست نداری که نمیزاری اخه تو بچگیم به بابام قول دادم گفتم میزارم تا ۲۵ سالگی منو ببوسی خیلی بچه بودم این قولو دادم اصلا نمیدوستم ۲۵ سال یعنی چقد خلاصه علاوه بر ترسم از مردا بی اعتمادم بهشون یعنی من یه تاکسی نمیتونم سوار شم من چجوری فردا میتونم ازدواج کنم الان که بزرگتر شدم متوجه میشم پارسال پسر خالم اومد دو دقیقه با من حرف بزنه بعد چندین سال که منو ندیده بود یه حس بدی پیدا کردم میخواستم خودمو از ماشین پرت کنم یعنی نمیدونم چجوری بگم یه حس خفگی داشتم وقتی حرف میزد باهام بیچاره حرف بدی نمیزد احوال پرسی بود خیلی من باهاش خوب بودم بچگی