من ۸ سالم بود این اتفاق افتاد برام که تاپیکش رو زدم قبلا یخ توضیح کوتاه میدم بدای کسایی که ندیدن من ۸ سالم بود رفتم خونه عموم که تهران بود با مادربزرگم با یکی از دوستای خانوادگیمون که همه رو پاکیش قسم میخوردن سنش بالا بود ولی مجرد بود عمومم مجرد بود من یه شب رفتم مسجد بعد از مسجد زود برگشتم تنها خونه دیدم تو تاریکی مرده نشسته یه نور خیلی کمی بود بعد خلاصه خلاصه اون اتفاق افتاد ولی من نتونستم هیچکاری کنم فقط گریه میکردم شبا تنهایی و میگفتم بگید مامانم بیاد دنبالم مامانم اومد و دیگه هرگز نزاشت برم خونه عموم مادرم متوجه نشد گفت به خاطر وابستگیش بوده حتما به کسی هم نگفتم تا امروز که حرفش شد اینا اینم بگم اون اقا یکسال بعد تصادف کرد و برای همیشه قطع نخاع شد و امروز مامانم داشت راجل اون زمانا ازم سوال میکرد منم تو حرف میرم میگم همه چیو ولی تا مامانم شروع کرد سوال پرسیدن اصلا انگار اب یخ ریختن روم اصلا بدنم میلرزید صدامم میلرزید وقتی جواب میدادم ولی شک نکرد ازم پرسید اونجا بود عموت کاریت نداشت گفتم نه بعد گفت فلانی چی گفتم فلانی با من کاری نداشت ولی بدجنس بود مامانم جا خورد گفت نه فلانی خیلی ادم پاکیه تو خودت ددیدی مگه با تو کاری کرده گفتم نه هی ولم نمیکرد قسمم داد که بگو کاریت نداشته هی میگفت مرگ من بگو مامانت بمیره راستش بگو منم میگفتم نه اون اقا به جز من به دختر عموم و عمم هم تعرض کرد اونا به من گفتن ولی من به اونها نگفتم که برای منم اتفاق افتاده البته اونا خیلی سال نیست که به من گفتن کاشکی قبلش گفته بودن من باید تنها نمیشدم خلاصه پشیمون شدم کاشکی اصلا جواب نمیدادم اینم بگم بابام تو بحث ما بود سوالای دیگه هم کرد مامانم من اونا راستش گفتم چون میخواستم با چهره کثیف عموم اشنا بشن چون بابام خیلی قبولش داره و بهش احترام میزاره ولی همین عموم خیلی منو اذیت کرده اینکه میگم من خونه عموم بود من ۳ ماه خونه عموم بودم و قد ۱۰ سال اتفاق افتاد تو این سه ماه بابام حالش خیلی بد شد خیلی اصلا باورم نمیشد واکنشش اینجوری باشه باورش نمیشد داداشش اینجوری باشه البته عموم چند بار منو زد اینا رو نگفتم اصلا چیزای دیگه رو گفتم تازه اونا و میگفتم مامانم سکته میکرد بعدم بابام گفت اگر میدونستم هیچوقت نمیزاشتم بری اصلا و کلا بلند شد رفت بیرون شبش هم زنگ زد به عموم باهاش بحث شد سر یه موضوع دیگه بود ولی دیگه بهش احترام نزاشت و دلم خنک شد خیلی سعی کرده بودم چهره شو به بابام نشون بدم بالاخره شد و به مامانم گفت تو چرا گذاشتی بچه بره دوتاشون البته نمیدوستن من خیلی اتفاق واسم افتاده بدترین تروماهام برای همون چند ماه هست و من شاید ۲۰ درصدش رو براشون تعریف کردم و به مامانم گفتم اصلا نمیزارم بچه خودم بره خونه کسی تنها بابام بیچاره گفت چرا این همه سال نگه داشتی تو دلت چرا زود تر به ما نگفتی و امروز یکم سبک شدم هنوط خیلیاش رو تگفتم ولی میدونم نمیتونن تحمل کنن مثلا بگم عموم دوساعت منو تو بالکن حبس کرد و رفت بیرون یا بگم یه کشیده زد تو گوشم که جای انگشتاش موند رو صورتم یا...... امشب خونمون همه افسرده بودن مامانم چند ساعت پیش ازم سوال کرد هنوز به اون اتفاقا هم فکر میکنی منم گفتم دلش نشکنه گفتم نه بابا من فراموشش کردم بهم گفت اگر هم اتفاقی افتاده باشه تو گذشته افتاده بهش فکر نکن و تو مقصر نیستی تو چیزی نمیدوستی تو اون زمان مطمئنم اگر قضیه تعرض رو بدونه دیگه اینجوری شاید فکر نکنه ولی بدتر عذاب وجدان گرفتم که چرا ناراحتشون کردم کاشکی نمیگفتم بهشون یکم سبک شدم ولی همش ناراحتم اون لحظه بود که گفتم اون اقاهه اینجوری بابام اصلا دچار انکار شده بود باور نمیکرد مامانم میپرسید مرگ من کاریت کرده یعنی بابام و مامانم مثل چی از جوابم میترسیدن که مثلا بگم اره دلم میخواست بگم اره ولی از عواقب بعدش ترسیدم کاشکی میتونستم بگم کاشکی
اوف من بابام تو بچگی بهم میگفت مردا بدن پسرا بدن هنوز ک هنوزه نمیتونم به مردا اعتماد کنم فکر میکنم ه ...
بله متاسفانه من چون بابام مهربون بود همه رو شبیه بابام میدیدم ولی اینچوری نبود بهم بگن مردا بدن من با ذهنیت خوبی نسبت به مردا بزرگ شدم بابام همیشه پسرای فامیل رو میاورد مینشوندشون سر ردیف من رو پای بابام مینشتم میگفت شما مردین باید از دخترا مراقبت کنین اگه کسی اومد اذیتشون کنه شما باید نزارید اینا هم جوگیر میشدن هی به من میگفتن کسی اذیتت نکرده اینا رو بابام یادشون میداد من مثلا تو ذهنم مردا نقطه امن بودن چون واقعن مردای زندگیم اکثرشون همین بودن مراقبم بودن به جز چندتاشون که نخاله ان خدا ورشون داره الهی