بخونید بگید چیکار کنم
چند سال پیش پسر عمه ام خواستگارم بود منم ازش خوشم نمی اومد رد کردم
چند سال اصرار کردن بابام تهدیدم کرد اما گفتم نه و دعوا کردیم و قطع رابطه کردیم
از اون موقع چند ساله بابام باهام بد رفتار می کنه و مامانم قسم خورده بخاطر اذیتایی که شدیم تا آخر عمر باهاشون رفت و آمد نکنیم
بابام خیلی فامیل هاش و مخصوصا عمه امو دوست داره همون موقع هم مامان بزرگم به کنایه گفت چند سال دیگه مجبورید باهاشون آشتی کنید
مامان بزرگم یکسره بابامو یاد میده دخترتو رد کن بره با خواهرت آشتی کن
عمه ام هم از خداشه
الان روش بابام عوض شده دیگه باهام بد رفتاری نمی کنه اما بی نهایت محبت الکی می کنه که من به حرفش گوش کنم خسته شدم و هر کس از راه میرسه دعوا میندازه برو
پیسی دارم میخوام با کسی ازدواج کنم که قبولم کنه نه کسی که بزنه تو سرم( بقیه بیماریمو نمی دونن)
نگید مامانت کاری کنه چون از پس شون بر نمیاد