ببین، اصلا یه وضعی شده! اولش بابای پسره خودش آستین زد بالا و همه کاره بود؛ حتی خودش منو برد حلقه نشون خریدم. چند ماهم بود که همش با خودم در ارتباط بود و حرف میزدیم. ولی چشمت روز بد نبینه، جلسه اول خواستگاری که اومدن، باباهه انگار قفل کرده بود! لالمونی گرفته بود و یه کلمه حرف نمیزد. مامانم شاکی شده بود که این آقا چرا هیچی نمیگه؟
بعد جلسه دوم، همه چی ریخت بهم. من گفته بودم ۱۱۴ تا سکه، ولی مادربزرگم که یک سال بود باهاش قهر بودیم، یهو وسط خواستگاری مثل اجل معلق پیدا شد و گفت نه! باید ۵۰۰ تا باشه! همون شد که دو طرف با هم لج کردن و کلا قضیه گره خورد.
حالا نکته عجیبش اینجاست: بابای پسره رفته یه خونه خریده زده به نام پسرش، بعد به منم میگه اینو واسه تو خریدم! ولی دریغ از یه قدم جلو اومدن. الان دو ماهه گذشته، نه حرفی میزنه، نه حرکتی میکنه. همه هم نشستن منتظر که ببینن بالاخره این آقا میخواد چیکار کنه و تکلیف چیه. قشنگ موندیم تو آمپاس