به شدت دوستش داشتم
اونقدر که همه دنیا رو نادیده گرفتم
هر موقع اتفاقی میوفتاد من دنبال راه حل بودم برای صحبت کردن
مثلا دورانی که نتا قطع شد من به زورم شده راه حل پیدا کردم حرف بزنیم
یا هر موقع اما اون اصلا
یا چجوری سوپرایزش کنم
شرایطمون جوری نبود که بشه باهم بریم بگردیم
به دلایلی
منتظر باید میموندم تا همه چی اوکی بشه
فقط گفتم در برابر من جلوی خانوادت دفاع کن که توهین نکنن
گفت به من اهمیت نمیدن
گفتم اشکال نداره
حداقل وقتی نیستی بهم اطلاع بده تا استرس نگیرم
همین
هیچی ازش نمیخواستم
جز محبت کردن بهم و ....
چند ردز پیش یهو غیب شد
بعد چند ساعت اومد قلبم داشت میترکید دیدم بهش گفتم چرا بهم نگفتی کجایی
گفت نفهمیدم خودم .چرا هی گیر میدی
گفتم من اون چند ساعت مردم ( دست خودم نیست واقعا حساسم )
اونقدر داد زدم و گریه کردم
دو ساله باهمیم
سه روزه جواب نمیدم
خستم خیلی اونقدر این رابطه سمی بود لاغر شدم شدید
من وقتی ناراحتم از دنیا سیرم اما اون خیلی راحت به خورش میرسه و...
اما الکی میگه منم ناراحتم