خلاصه، من که میخواستم بخوابم، جون نداشتم ظرفها بشورم
این طور مواقع که عصبانی میشم
با شدت زیادی کار میکنم
تمام ظرفها شستم
حستبی اشپزخانه برق انداختم
اومدم بخوابم دلم سوخت پتو کشیدم روش
ولی یاداوری حرفهاش باعث شد نتونم بخوابم تا ساعت سه...
بعدش با حال بدی بیدار شدم، سحری گرم کردم، صداش زدم، خلاصه
دوتامون هم بدون سحری روزه گرفتیم
ظهر اوند خونه استقبالش نرفتم....