یه خانمی میشناسم تو هیاتمون ..صورتش کاملا از بین رفته ..یه چشم داره اون چشمش کور شده ..سوراخ بینی نداره ..
نقاب میزنه کسی صورتشو نبینه..من فک میکردم چون خیلی خوشگله یا خیلیییی مذهبیه تو سمت خانما نقاب میزنه😐
یه بار به صورت خیلی اتفاقی وقتی داشت وضو میگرفت صورتشو دیدم ..خیلییی ترسیدم خیلی ..فاطمه خانمم فهمید ازش ترسیدم ..اومد جلو گفت ببخشید اگه ترسوندمت
از حرفش عذاب وجدان گرفتم ..وقتی برگشتیم خونه خیلی براش گریه کردم
روزای بعد تو جلسات هیات کم کم خودمو بهش نزدیک کردم..الان باهم دوست صمیمی هستیم..متوجه شدم تو تصادف ماشینش اتیش گرفته و صورتش سوخته ..
هیچ کس تو هیات طرفش نمیره ..شاید میدونن مشکلی داره صورتش ..ولی من با چهرش کنار اومدم ..واقعا دوسش دارم چون اخلاقش خیلی خوبه و امید به زندگی داره
عزیزم اینارو گفتم که بدونی ..اون فرد با اینکه میدونه من به خاطر دلسوزی یا اخلاقش باهاش دوستم ..بازم ازم دوری نکرده
بارها بهم گفته باورم نمیشد کسی باهام دوست بشه که تو هیات خوشگلتر از اونو نمیدیدم ..
اون چهرشو ..ایندشو ..شغل خوبشو از دست داده ..تو سن۳۴سالگی میتونست هم همسر داشته باشه هم بچه ولی به خاطر چهرش هیچ کدومو نداره ..ولی به جاش یه اخلاق و شورو نشاطی داره که منی که تو زندگیم مشکلی ندارم ..پیش اون احساس کمبود میکنم..کمبود تو اخلاق ..کمبود تو انرژی..کمبود تو اعتمادبنفس ..کمبود شادی
چرا چون کارهای خدارو هنوز با تمام وجود درک نکردم
اون میگه شاید صلاحی بوده که چهرم بسوزه ولی زنده بمونم ..
از خدا تشکر کن ..به خاطر همسرت به خاطر چهرت ..به خاطر زندگی مشترک
عکس دوستمو هم تو گوشیم دارم ..هروقت میخوام ناشکری کنم نیگاه به عکسش میندازم لبخند میزنم ..خدارو سپاس میگم به خاطر همچین دوستی😊