یکی از عرفا و صوفیان بزرگ که اسمشو الان حضور ذهن ندارم در بیابان در ریاضت و مقام توکل بود مدت زیادی چیزی نخورده بود به ناگاه دید گوسفندی نزدیکش آمد نان در دهان داشت ابتدا مطمئن بود روزی فرستاده از خداوند است اما ناگهان به خودش گفت شاید این گوسفند نان را از کسی دزدیده باشد نان را نگرفت در این هنگام ندایی شنید که گفت بردار نان را که روزی توست