دقیقا از ساعت 6به بعد حالم گرفته میشد جوری که مامانم از لحنم میفهمید میگفت تو دوباره حالت خرابه. تا اینکه مجبور کردم خودم. هر روز برم پیاده روی یه هفته اینکار کردم گریه هام کمتر شده. من اسفند یه خارج رحمی عمل کردم که لولمو از دست دادم و چند ماه پیشش هم یه سقط داشتم یعنی پوچچچچچ پوچچچچچ شده بودم اما الان دیگه زیاد به گذشته فکر نمیکنم فکر به آینده هم مضطرب میکنه. فقط حالللل
اره من وقتی یه دکتریا یه دخترموقق میبینم میگم کاش منم موفق بودم همه بهم اقتخار میکردن الان یه دانشجوی ساده ک ترم هشته ولی پونزده واحدش مونده هستم همش بدشانسی