2777
2789
عنوان

مهمانی

174 بازدید | 18 پست

برادرم به یه مناسبتی تعدادی از فامیل رو به صرف شام دعوت کرد .به همسر منم زنگ زد و خانواده مادرشوهرمو هم دعوت کرد و گفت خانوادگی تشریف بیارین شام .از انجا که برادرشوهرم نامزده ایشون رو هم اورده بودن .در مهمانی زنداداشم بهم گفت که من جاریتو دعوت نکرده بودم خودش اومده .منم هنگ کردم و نتونستم حرفی بزنم

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

زبونم قفل کرد

اصلا شما این وسط کاره ای نیستی


من منظور زن داداشتو نمیفهمم

ی آهنگ رو اونقد پلی میکنم تا دیگه خود خواننده میزنه رو شونه ام میگه حاجی خودت بخون،از اینجا ب بعد دیگه من نیستم😁

ولی مادرشوهرم نامزدی که پیشکش هنوزم منو جزو خانواده حساب نمیکنه

اون که صد البته ، منم بعد ۷سال هنوز جزو آمار خانواده همسر نیستم. یعنی در حدی که اگر بخوان نوه اشون رو جلو من دعوا کنن یهو منو میبینن میگم عهههههه ، خب بعدا درباره اش حرف میزنیم🤣🤣🤣🤣

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید*قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز