من در این زندگی، بهتدریج تبدیل شدم به آدمی عصبی؛
نه از ذات خودم، بلکه از فشار مداوم، تحقیر و شکستن پیدرپی مرزهایم.
شوهرم مردی پرخاشگر و لحظهای است، که همیشه مرزهای مرا نادیده گرفته و رفتارهایش تابعی از ترسها و سلطه خانوادهاش بوده است.
گاهی کنترل از دستم درمیرفت و با او همانطور رفتار میکردم که خودش با من رفتار کرده بود؛
و او برای هر عصبانیت من، تنبیه داشت:
گاه با کتک،
گاه با بردن آبرو،
گاه با تحقیر جلوی دیگران.
کمکم فهمیدم مسئله فقط دعوا نبود.
شوهرم از پیشرفت من میترسد؛
از اینکه دیده شوم، رشد کنم، طرفدار داشته باشم یا روی پای خودم بایستم متنفر است.
او زنی میخواهد مطیع، توسریخور، وابسته؛ زنی که هویت و قدرتش به او آویزان باشد.
حقیقتهایی که من درباره حق و حقوقم میگفتم،
خواستههایی که با صدای بلند بیان میکردم،
برای او تهدید بود.
و برای خاموش کردن این صدا،
از خشونت استفاده کرد:
با کتک،
با تحقیر،
با ترساندن،
و با شکستن روان من.
او مرا از چشم پدر و مادرم انداخت و هنوز هم تلاش میکند مرا از چشم دیگران بیندازد؛
با بازگو کردن دعواها و نقل گزینشی حرفهایی که من در عصبانیت زدهام،
بیآنکه زمینهی خشونت، تحقیر و فشارهایی که بر من وارد شده، گفته شود.
او واکنشهای من را روایت میکند، اما علتها را حذف میکند و خشم مرا نمایان میسازد، بدون اینکه مسئولیت خودش را نشان دهد.
منو نپذیرفت، تحقیرم کرد و روز به روز بدتر شدم؛
افسردگی، اضطراب، بیانگیزگی و اهمالکاری بر جانم افتاد.
او میخواست من توسریخور و وابسته باشم و از حقیقتها و حق و حقوقم هر چه بر زبانم جاری شد، ترساندم و خاموشم کرد.
همه این فشارها باعث شد دست و دلم به کاری نرود، پیشرفتی نداشته باشم و زندگیم به یک چرخهی فرساینده تبدیل شود.
من ضعیف نبودم؛
ضعیفم کردند.
و امروز میدانم آنچه از من گرفتند فقط آرامش نبود، بلکه هویت و امنیت روانیام بود