دلم پره انقدر الان همه کاراشو بگم اروم شم
مادر شوهر من ۳ تا پسر داره شوهر من کوچیکس شوهر این دومیس اولی ام یبار ازدواج کرد جدا شده قبل ازدواج ما بعد دوباره بعد از دواج ما اونم ازدواج کرد
اونا راه دور زندگی میکنن زیاد همو نمیبینیم اون بنده خدا جاریم اصلا تو این فازا نیست من جای بچشم
فک کنم یه ۲۰ سالی با اون فاصله دارم
ما عقد بودیم اونا ام نامزد کردن
بعد ما با مادر شوهرمینا و اون جاری حسوده رفتیم مسافرت شهر جاری بزرگم
قرار شد تا اونجاییم مادرشوهرم خریدای آرایشی عروسی منو انجام بده خلاصه دسته جمعی رفایم بازار فقط جاری بزرگه نیومد گفت من غذا میزارم بیاین ما رفتیم خرید مادرشوهرم ۱۲ تا رنگ لاک خوشرنگ جدا کرد برای من یوهو جاریم اومد تو مغازه و سه تا از اون رنگارو برداشت مادر شوهرم گفت اینارو برای فاطمه انتخاب کردیم تو هرچقدر میخوای انتخاب کن من حساب میکنم یوهو بهش برخورد رفت بیرون
بعدش اومدیم بیرون مادر شوهرم گفت به اون یکی جاریت نگو چقدر وسیله خریدی (چون اونا یبار ازدواج کرده بودن و اهل ارایشم نبود گفت یوقت نگه چرا برای من کمتر خریدی )
اقا خلاصه ما رسیدیم خونه مادر شوهرم وسایلی که برای اون خریده بود رو داد منم بردم بزارم تو چمدونم یوهو جاری حسوده گفت فاطمه بیار وسایلتو به جاری بزرگمونم نشون بده ببینه مامان برای تو چیا خریده 😑