2777
2789
وااااای چقدر خودشو عذاب میده 😧

اون بچه داشت ۱۰ ساله من پسرمو باردار شدم

مادر شوهرم یه دوماه قبل اینکه بفهمن من باردارم گفت هرکدوم از عروسام نوه بیارن براش یه انگشتر میخرم که تک باشه

یوهو جاریم پرید بهش گفت سر من که اینکارو نکردی بدو برو برای فاطمه یچی بخر اندازه یه توپ نگین داشته باشه 😑

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

دست کمی از جاری من نداره 😂😂

یبار ما ماشینمو نو فروختیم ماشبن نداشتیم اونا تازه ماشین خریده بودن شاسی من کلی ذوق کردم و تبریک گفتم به خدا ی بالاسرم شاهد یبار حسودی نکردم که چرا ما ماشینمونو فروختیم اینا خریدن

بعد هی ماشبن فروختیم خریدیم عوض کردیم تا پارسال برای خونه مجبور شدیم دوباره ماشین بفروشیم و جاش پراید خریدیم من کلی واسه همون پراید ذوق کردم

انقدر منو مسخره کرد گفتم اشکال نداره

بعد از اون خداشاهده سه ماه بعد ما ماشین خوبی گرفتیم

یبار تبریک نگفت اصلا بعد یروز میخواستیم زنونه بریم بیرون با مادرشوهرم قرار بود بریم دنبالش دید من با ماشین خودمون اومدم گفت وا مگه اینو شوهرت میذاره سوارشی

گفتم اره چرا که نه گفت شوهر ما بود به جونش وصل بود این ماشین خدا شانس بده😐

برفتاراشو میبینی فک میکنی از من کوچیکتره ولی من ۲۵ سالمه اون ۳۷ سالش 😑

چه علنی هم میکنه و بروز میده بنده خدا 😑

دلم پره انقدر الان همه کاراشو بگم اروم شم

مادر شوهر من ۳ تا پسر داره شوهر من کوچیکس شوهر این دومیس اولی ام یبار ازدواج کرد جدا شده قبل ازدواج ما بعد دوباره بعد از دواج ما اونم ازدواج کرد

اونا راه دور زندگی میکنن زیاد همو نمیبینیم اون بنده خدا جاریم اصلا تو این فازا نیست من جای بچشم

فک کنم یه ۲۰ سالی با اون فاصله دارم

ما عقد بودیم اونا ام نامزد کردن

بعد ما با مادر شوهرمینا و اون جاری حسوده رفتیم مسافرت شهر جاری بزرگم

قرار شد تا اونجاییم مادرشوهرم خریدای آرایشی عروسی منو انجام بده خلاصه دسته جمعی رفایم بازار فقط جاری بزرگه نیومد گفت من غذا میزارم بیاین ما رفتیم خرید مادرشوهرم ۱۲ تا رنگ لاک خوشرنگ جدا کرد برای من یوهو جاریم اومد تو مغازه و سه تا از اون رنگارو برداشت مادر شوهرم گفت اینارو برای فاطمه انتخاب کردیم تو هرچقدر میخوای انتخاب کن من حساب میکنم یوهو بهش برخورد رفت بیرون

بعدش اومدیم بیرون مادر شوهرم گفت به اون یکی جاریت نگو چقدر وسیله خریدی (چون اونا یبار ازدواج کرده بودن و اهل ارایشم نبود گفت یوقت نگه چرا برای من کمتر خریدی )

اقا خلاصه ما رسیدیم خونه مادر شوهرم وسایلی که برای اون خریده بود رو داد منم بردم بزارم تو چمدونم یوهو جاری حسوده گفت فاطمه بیار وسایلتو به جاری بزرگمونم نشون بده ببینه مامان برای تو چیا خریده 😑

یبار ما ماشینمو نو فروختیم ماشبن نداشتیم اونا تازه ماشین خریده بودن شاسی من کلی ذوق کردم و تبریک گفت ...

خدا شفاش بده مث جاری من دست کمی نداره شوهر منم ب من ماشین میداد میگفت مادرشوهرم گفته ب این دیگه ماشین ندید پرو میشه فلان میکنه بعد رفتم دماغمو عمل کردم دقیقا ی هفته بعدش رفت عمل کرد ب من گفت تو بری من پشتت اومدم چون اجازه نمیدادن بهش بعد دیدن حریف من نمیشن حتی مادرشوهرم جلو افتادن ک عقب نمونن من رفتم عمل کردم قصور پزشکی پیش اومد برام دقیقا پیش همون دکتر جاریم رفت حالا رفتم ترمیم کردم جاریم الکی از خودش بهونه در آورده ک دماغم کجه منم باید برم ترمیم کنم ی زنگ ب من نزد واسه فضولی ک بیاد منو ببینه بعد ترمیمم اومد با سیاست همش نگاهم میکرد دوبار رفت و اومد از خونشون ب خونه مادرشوهرم تا ببینه دماغم چجوری شده بعد برای بار دوم امشب رفتم اصن نگفت حالت چطوره بهتر شدی نشدی ی سلام داد رفت سمت جاری دومیه دست داد سلام کرد نشست پیشش تا اخر اصن نگفت حالت خوبه یا ن از حسودیش نمیدونه چیکار کنه بماند این ی قلم از کاراش بود این خوب خوبش بود بماند ک چ تهمت هاییقضاوت هایی از سمت خودشو مادرشوهرم شدم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

شوهر مورفینی

m4ry4m | 24 ثانیه پیش

بتا پایین

mohammadiliya | 2 دقیقه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز