سلام خانوم ها من یه زندایی دارم هم سن خودمه یه سال بعد من ازدواج کردن ، از اول یکم سر وسیله و عروسی و جهیزیه اذیت میکرد اما مامانم و خاله هام سعی کردن خیلی راه بیان و به داییم گفتن ایراد نداره دختر خوبیه و فلان، مثلا داییم هم زمان عروسی داشت خونه هم میساخت و واقعا با این اوضاع شرایطش سخت بود اما زنداییم ماشین ظرفشویی و لباسشویی و همه وسایل رو گرون ترین برداشت، داییم هنوزم داره قسط میده حتی چنتا از چک هاشو مامانم اینا پاس کردن، خلاصه چند وقت پیش مامانم زنگ زد بهش گفت جمعه دخترای من میان شام آبگوشت میزارم شما هم بیاید، مامنتظر موندیم نیومدن، فرداش مامانم به داییم گفت چرا نیومدین، داییم تعجب کرد گفت اصلا صدا نکردین، زنداییمم گریه و فلان و قهر کرد رفت، بعدش کلی پیام های زشت داده که زشته اینجا بگم که تو اگه خواهری چرا داری تو زندگی ما دخالت میکنی، آبگوشت چیه که مارو دعوت کنی و... حالا مامانم واقعا مونده چیکار کنه، میخواد یه دعوای حسابی کنه و به خانوادش بگه، دلش نمیاد خونه داداشش دعوا بیوفته میخواد بیخیال بشه ام این خانوم داره خیلی زیاده روی میکنه نظر شما چیه؟
مثل لبخند سپیده . مثل شب گریه ی عاشق ♥️🍃😍 🩵من پر از معجزه ی شهریورم 🩵مامان یه عالمه هاپو و پیشی و جوجو و خلگوش و عاشق محیط زیست و بس 🐾پروفایل موقت.تا پروفایل اصلی از تعلیق سیاه در بیاد
ما با یکی از اقوام هی سازش کردیم الان دیگه کلا دوربر داشته
آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بودبا من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت از تنهايي معصومانه دستهايت آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايتو در گير و دار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟آنه !اكنون آمده ام تا دستهايت رابه پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو
میخواید الکی طرف عروس رو بگیرید یه چی بگید بگنجه.یه جا دچار یه ادم مثل زندایی این خانم میشید.اونوقت حالتون دیدن داره
ما اشک هایی هستیم که بند نمی آید ما بغض هایی هستیم هزار ساله.ما سیاه پوشان همیشگی هستیم ما غم های متحرکی هستیم و زنده هایی بی جان اما...ما تمام نمیشویم. به نام حقیقت