سلام خانوم ها من یه زندایی دارم هم سن خودمه یه سال بعد من ازدواج کردن ، از اول یکم سر وسیله و عروسی و جهیزیه اذیت میکرد اما مامانم و خاله هام سعی کردن خیلی راه بیان و به داییم گفتن ایراد نداره دختر خوبیه و فلان، مثلا داییم هم زمان عروسی داشت خونه هم میساخت و واقعا با این اوضاع شرایطش سخت بود اما زنداییم ماشین ظرفشویی و لباسشویی و همه وسایل رو گرون ترین برداشت، داییم هنوزم داره قسط میده حتی چنتا از چک هاشو مامانم اینا پاس کردن، خلاصه چند وقت پیش مامانم زنگ زد بهش گفت جمعه دخترای من میان شام آبگوشت میزارم شما هم بیاید، مامنتظر موندیم نیومدن، فرداش مامانم به داییم گفت چرا نیومدین، داییم تعجب کرد گفت اصلا صدا نکردین، زنداییمم گریه و فلان و قهر کرد رفت، بعدش کلی پیام های زشت داده که زشته اینجا بگم که تو اگه خواهری چرا داری تو زندگی ما دخالت میکنی، آبگوشت چیه که مارو دعوت کنی و... حالا مامانم واقعا مونده چیکار کنه، میخواد یه دعوای حسابی کنه و به خانوادش بگه، دلش نمیاد خونه داداشش دعوا بیوفته میخواد بیخیال بشه ام این خانوم داره خیلی زیاده روی میکنه نظر شما چیه؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
بعضی جاها باید دعوا کرد به نظرمما با یکی از اقوام هی سازش کردیم الان دیگه کلا دوربر داشته
الان مهمونی چیز مهمی نیست
ولی هر زندگی پستی و بلندی داره
گفت و گو رو در رو برای اینکه مشکلتون حل شه
آنه ! تكرار غريبانه ي روزهايت چگونه گذشت وقتي روشني چشمهايت در پشت پرده هاي مه آلود اندوه پنهان بودبا من بگو از لحظه لحظه هاي مبهم كودكيت از تنهايي معصومانه دستهايت آيا مي داني كه در هجوم دردها و غم هايتو در گير و دار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالي درياچه نقره اي نهفته بود؟آنه !اكنون آمده ام تا دستهايت رابه پنجه طلايي خورشيد دوستي بسپاري در آبي بيكران مهرباني ها به پرواز درآيي و اينك آنه شكفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار تو
متنش رو یبار دیگه بخون و خودت رو بزار جایی زنداییی میتونی ببینی تا کجاها دخالت کردن
تا کجاها همین که پیام هایی داده که نمیشه خوند به زنی که جای مادرشه مشخصه عروس بیچاره ایی نیست.الکی طرفداری نکنید.
ما اشک هایی هستیم که بند نمی آید ما بغض هایی هستیم هزار ساله.ما سیاه پوشان همیشگی هستیم ما غم های متحرکی هستیم و زنده هایی بی جان اما...ما تمام نمیشویم. به نام حقیقت