2789
عنوان

پایان من

153 بازدید | 4 پست

من و شوهرم در دامی از زندگی پرتنش گرفتار شدیم؛

نه از نخستین روزها،

بلکه آرامآرام،

با تصمیمهایی که اشتباه بودند،

با زخمهایی که دیده نشدند،

با سخنانی که یا نگفته ماندند

یا وقتی گفته شدند، دیگر دیر بود.


او مردی لحظهای بود؛

با خشمهایی ناگهانی،

با تصمیمهایی بدون گفتوگو،

با مرزهایی که برای من زود شکست،

اما برای دیگران—مادرش، خواهرانش—محکم و غیرقابل عبور باقی ماند.

او بلد نبود امنیت بسازد،

بلد نبود آرام بماند،

بلد نبود وقتی قلبم لرزید، پناهی باشد

خدایا شکرت🤲🏻 این بهترین خبری بود ک در زندگی گرفتم💃🏻💃🏻

و من... من اشتباه دیگری کردم.

خواستم او را تغییر بدهم،

با فشار، با مقابله، با دهنبهدهن شدن

او را وادار کنم شبیه تصویری شود که در رؤیاهایم ساخته بودم؛

رؤیای یک زندگی مشترک باکلاس، با احترام، با آرامش.

من فقط حداقلها را خواستم:

احترام، ثبات، توجه، امنیت عاطفی.

میخواستم اولویت باشم،

میخواستم پشتوانهای داشته باشم،

میخواستم همسرم پشتم باشد.

اما او یا نمیفهمید،

یا نمیخواست بفهمد،

یا آنقدر مطمئن بود که من میمانم

که نیازی به فهمیدن نمیدید.


مشکلات ما از وابستگی او به خانوادهاش آغاز شد؛

آنها توقع داشتند اولویت باشند،

انتظار حمایت مالی و عاطفی از او داشتند،

و شوهرم تحت سلطه و کنترل آنها بود.

وقتی دیدم بیشتر به خانوادهاش توجه میکند، حسادت در جانم شعله کشید،

و همان حسادت، سرچشمهی دعواها و کشمکشها شد.

مادرش نقش اساسی در هر کشمکش ما داشت،

او و خانوادهاش با توقعات بیپایانشان فشار میآوردند

خدایا شکرت🤲🏻 این بهترین خبری بود ک در زندگی گرفتم💃🏻💃🏻

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

شوهرم بار مالی همه خانواده را بر دوش میکشید.

اما من دیر فهمیدم که این دیگر به من ربطی ندارد.


او کنار من خشن بود،

و کنار دیگران آرام.

او مرا مقصر جلوه میداد

وقتی اعتراض میکردم،

و با همین مهارت،

مسئولیت رفتارهای خودش را از دوشش برمیداشت.

وقتی من از درد حرف میزدم،

او از «زیادهخواهی من» میگفت.

وقتی من امنیت میخواستم،

او آزادی بیحد و مرز خود را حق مسلم خود میدانست.


من میتوانستم آرامتر باشم،

میتوانستم سکوت خردمندانهتری داشته باشم،

میتوانستم خانه را امنتر نگه دارم،

کمتر بجنگم،

کمتر کینه به دل بگیرم...

اما این فقط نیمی از حقیقت است.

نیم دیگرش این است که

او هم میتوانست مردانهتر بایستد،

مرز بگذارد،

احترام نگه دارد،

و زندگی را به میدان قدرتنمایی تبدیل نکند.

خدایا شکرت🤲🏻 این بهترین خبری بود ک در زندگی گرفتم💃🏻💃🏻

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز