2777
2789
عنوان

پایان من

44 بازدید | 4 پست

من و شوهرم در دامی از زندگی پرتنش گرفتار شدیم؛

نه از نخستین روزها،

بلکه آرامآرام،

با تصمیمهایی که اشتباه بودند،

با زخمهایی که دیده نشدند،

با سخنانی که یا نگفته ماندند

یا وقتی گفته شدند، دیگر دیر بود.


او مردی لحظهای بود؛

با خشمهایی ناگهانی،

با تصمیمهایی بدون گفتوگو،

با مرزهایی که برای من زود شکست،

اما برای دیگران—مادرش، خواهرانش—محکم و غیرقابل عبور باقی ماند.

او بلد نبود امنیت بسازد،

بلد نبود آرام بماند،

بلد نبود وقتی قلبم لرزید، پناهی باشد

کاربری دست دو نفره🙂

الان جداشدین؟

یک روز می آیی ک من دیگر دچارت نیستم........ازصبرویرانم ولی،چشم انتظارت نیستم.........یک روز می آیی ک من ن عقل دارم ن جنون..............ن شک ب چیزی ن یقین مست و خمارت نیستم.........شب زنده داری میکنی،تاصبح زاری میکنی........تو بی قراری میکنی،من بی قرارت نیستم......پاییز تو سرمیرسد قدری زمستانی و بعد.......گل می دهی،نو میشوی،من در بهارت نیستم.......🫵🫵🫵🫵

و من... من اشتباه دیگری کردم.

خواستم او را تغییر بدهم،

با فشار، با مقابله، با دهنبهدهن شدن

او را وادار کنم شبیه تصویری شود که در رؤیاهایم ساخته بودم؛

رؤیای یک زندگی مشترک باکلاس، با احترام، با آرامش.

من فقط حداقلها را خواستم:

احترام، ثبات، توجه، امنیت عاطفی.

میخواستم اولویت باشم،

میخواستم پشتوانهای داشته باشم،

میخواستم همسرم پشتم باشد.

اما او یا نمیفهمید،

یا نمیخواست بفهمد،

یا آنقدر مطمئن بود که من میمانم

که نیازی به فهمیدن نمیدید.


مشکلات ما از وابستگی او به خانوادهاش آغاز شد؛

آنها توقع داشتند اولویت باشند،

انتظار حمایت مالی و عاطفی از او داشتند،

و شوهرم تحت سلطه و کنترل آنها بود.

وقتی دیدم بیشتر به خانوادهاش توجه میکند، حسادت در جانم شعله کشید،

و همان حسادت، سرچشمهی دعواها و کشمکشها شد.

مادرش نقش اساسی در هر کشمکش ما داشت،

او و خانوادهاش با توقعات بیپایانشان فشار میآوردند

کاربری دست دو نفره🙂

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

شوهرم بار مالی همه خانواده را بر دوش میکشید.

اما من دیر فهمیدم که این دیگر به من ربطی ندارد.


او کنار من خشن بود،

و کنار دیگران آرام.

او مرا مقصر جلوه میداد

وقتی اعتراض میکردم،

و با همین مهارت،

مسئولیت رفتارهای خودش را از دوشش برمیداشت.

وقتی من از درد حرف میزدم،

او از «زیادهخواهی من» میگفت.

وقتی من امنیت میخواستم،

او آزادی بیحد و مرز خود را حق مسلم خود میدانست.


من میتوانستم آرامتر باشم،

میتوانستم سکوت خردمندانهتری داشته باشم،

میتوانستم خانه را امنتر نگه دارم،

کمتر بجنگم،

کمتر کینه به دل بگیرم...

اما این فقط نیمی از حقیقت است.

نیم دیگرش این است که

او هم میتوانست مردانهتر بایستد،

مرز بگذارد،

احترام نگه دارد،

و زندگی را به میدان قدرتنمایی تبدیل نکند.

کاربری دست دو نفره🙂

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز