و من... من اشتباه دیگری کردم.
خواستم او را تغییر بدهم،
با فشار، با مقابله، با دهنبهدهن شدن
او را وادار کنم شبیه تصویری شود که در رؤیاهایم ساخته بودم؛
رؤیای یک زندگی مشترک باکلاس، با احترام، با آرامش.
من فقط حداقلها را خواستم:
احترام، ثبات، توجه، امنیت عاطفی.
میخواستم اولویت باشم،
میخواستم پشتوانهای داشته باشم،
میخواستم همسرم پشتم باشد.
اما او یا نمیفهمید،
یا نمیخواست بفهمد،
یا آنقدر مطمئن بود که من میمانم
که نیازی به فهمیدن نمیدید.
مشکلات ما از وابستگی او به خانوادهاش آغاز شد؛
آنها توقع داشتند اولویت باشند،
انتظار حمایت مالی و عاطفی از او داشتند،
و شوهرم تحت سلطه و کنترل آنها بود.
وقتی دیدم بیشتر به خانوادهاش توجه میکند، حسادت در جانم شعله کشید،
و همان حسادت، سرچشمهی دعواها و کشمکشها شد.
مادرش نقش اساسی در هر کشمکش ما داشت،
او و خانوادهاش با توقعات بیپایانشان فشار میآوردند