میدانم گاهی سکوت من،
مانند دیواری بلند بین ما قد کشیده...
اما پشت این سکوت،
جلگهای از کلمات عاشقانه موج میزند
که جرأت فوران کردن ندارند.
هر بار که نگاهم را میدزدی،
هر بار که صدای خندهات از دور به گوشم میرسد،
هر بار که دستهایت را توی جیبهایت پنهان میکنی...
دلم لرزهای میافتد که فقط یک نام دارد:
"تو".
شاید این را هر روز به زبان نمیآورم،
اما در هر کاری که میکنم،
در هر راهی که انتخاب میکنم،
در هر رویایی که برای فردا میبافم،
ردّ پایت را میتوانی ببینی.
تو آن آهنگ ملایمی هستی
که حتی وقتی خاموش است،
در فضای زندگیام طنین میاندازد.
اگر یک روز بپرسی: "چقدر؟"
کافیست به ستارههای بیشمار نگاه کنی –
آنوقت خواهی فهمید که برخی چیزها
از حدّ شمارش فراتر میروند.
و عشق من به تو،
درست از همان جنس است.