2777
2789
عنوان

زندگی

89 بازدید | 15 پست

سلام دوستان من خیلی وقته که میام و به نی نی سایت سر میزنم ، ولی تا حالا از خودم ننوشتم ، حالا میخواهم شروع کنم و بخشی از گذشته و حال را بنویسم ، ممنون میشم که نظراتتون را بخونم

من خیلی درس میخوندم ، از بچگی اینطوری بودم بدون اینکه کسی بهم بگه ، میخواستم بزرگ که شدم به جایی برسم ، یکی از بهترین دانشگاه های سراسری تهران قبول شدم ، لیسانسم رو گذروندم ، تو دوره لیسانس همش به خودم میگفتم فعلا هدفت فقط درس هست ، الان دنبال ازدواج نباش ، یکم تم مذهبی هم دارم ، نه از اونا که خیلی سفت

۲) سفت و سخت هستند از لحاظ مذهبی ، یه چیز معمول نماز بخونم در عین حال موسیقی هم گوش بدم ، چادری هم هستم ، میخواهم بگم یه چیز ترکیبی ، خیلی معمولی و ساده


تو لیسانس مثلا بچه ها تازه وارد جو دانشگاه میشن ، دوست دارن با پسرا باشن ، ولی من هدفم مهم تر بود ، تو جمع هاشون نمیرفتم

حتی یادمه یه پسری بود ، هی میومد از من جزوه میگرفت به بهونه های مختلف ، بعد عجیب بود ، با دوستام هر جا میرفتیم دنبالمون میومد به طور نا محسوس ، بچه ها هی به من میگفتن عه اینکه دوباره داره میاد ، تا اینکه یه روز دیگه کلافه شدم که این هی الکی میاد جزوه میگیره ، دوباره میاد میگه ببخشید گم کردم ، میشه دوباره جزوه تون را بدهید ، رفتم از جزوه ام چند سری کپی گرفتم ، دادم بهش ، تا دیگه بالاخره ول کرد بعد از چند مورد دیگه پیگیری از دوستام و اینا

میدونی چیه ، یک مردی تو خانوادمون بود ، اون موقع ها خیلی قبولش داشتم ، یه روز گفت رفتی دانشگاه دنبال پسرا نباش ، اینو یه مرد داره بهت میگه ، این دوستی ها فایده نداره و همش حرفش تو گوشم بود

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

۳) تا اینکه وارد ارشد شدم ، دیگه تو ارشد به خانوادم گفتم من دوست دارم ازدواج کنم ، چون از قبلش هم یکسری پیشنهاد میدادن ، گفتم دیگه رد نکنید ، یکسری معیارهای مسخره هم داشتم ، مثلا سطح سواد برام مهم بود ، میگفتم حتما فوق لیسانس به بالا باشه ، فکر میکردم که تحصیلات شعور میاره ، ولی بعدها فهمیدم نه ، میشه یه نفر بیسواد ولی باشعور باشه ، خب تجربه نداشتم ، پس مهم ترین معیارم تحصیلات بود ، و حالا هر کسی که به خانوادم میگفت اگر زیر فوق لیسانس بود در جا رد میشد ، تا بالاخره فروردین ماه بود یه آقایی با مادرشون اومدن خواستگاری ، نمیدونم ما رو کی بهشون معرفی کرده بود ، آقای خوبی به نظر میومد ، برادرم هم تو جلسه بود ، از نظر مالی ، تامین مالی ازشون پرسید ، بعد مادرش بلافاصله گفت که یه حقوق دولتی دارن ، که علاوه بر زندگیش وظیفه اش که به پدر و مادرش هم کمک کنه ، دیگه یکسری صحبت ها شد ، و همین جا برادرم گفت که زیر سلطه خانواده اش هست ، پسر آرومی بود ، گفت آدم خیلی خوبیه ، ولی مناسب زندگی نیست .

۴) بعد از اون یه خواستگار برام اومد که استاد دانشگاه بابل بود ، از خودم ۱۰ سال فکر کنم بزرگتر بود ، ولی به چهرش نمی اومد ، خیلی عصا قورت داده و با پرستیژ بود ، خب من این مدل ادم با شخصیت میخواستم ، و موافق بودم ، ولی قبل از امتحانام اومدن خواستگاری ، ما بهشون گفتیم لطفا یک ماه فرصت بدهید که امتحانام بگذره تا جلسه بعدی ، و یکی از شرایط ایشون این بود که فعلا تا استاد بابل هستن باید برم اونجا برای زندگی ، ولی تو اون یک ماه خیلی فکر کردم هم به سنش ، هم به اینکه باید برم بابل و در این حین بود که یه خواستگار دیگه هم برام اومد ، که اون فرد دانشجو بود ، هم سن و سال خودم ، فکر میکردم بهتره با یک نفر که سنش نزدیک تره بهم ازدواج کنم که منو بهتر درک کنه ، با تمام تفاسیر مادرم باهاشون تماس گرفت و اون استاد دانشگاه را رد کرد با نظر خودم.


۵) بعدش میریم سراغ دانشجوعه ، ایشون خانوادش تماس گرفتن ، گفتن که اگر ممکنه این دو نفر اول با هم صحبت کنند ، تا به یه جمع بندی اولیه برسن ، بعد ما بیایم خدمتتون چون خانوادش تهران نبودند ، مادرم قبول کردم ، ما چند روز با هم صحبت کردیم بعد قرار شد بریم رستوران یا پارکی که حضوری هم همدیگر را ببینیم ، بعد دقیقا همون روزی که قرار بود بریم بیرون ایشون شب قبلش پیام دادند که مشکلی پیش اومده نمی توانند بیان ، پیش خودم گفتم خب اوکی مشکلی پیش اومده ، و بهم گفتند چند روز نمیتونند صحبت هم بکنند ، تا حالا خودشون اطلاع بدهند ، برام عجیب بود واقعا ، من هیچی نگفتم ، جالبیش این بود که در تمام این چند روز همش تو تلگرام آنلاین بودند ، بعد ۴ یا ۵ روز اومدن پیام دادند که خب اگر موافقید تو این هفته بریم بیرون ، بعد ازشون پرسیدم که چرا جلسه قبل را کنسل کردند ، گفتش مادرم و خواهرم اومدن تهران ، پیش اونا بودم نتونستم بیام ، گفتم اوکی ولی من دیگه نمیتونم بیام بیرون ، اگر خواستید با خانواده تشریف بیارید ، که در این حالت بعد چند روز با خانوادشون اومدن ، و بدتر از همه چیز این بود که من وقتی چهرشون را دیدم اصلا خوشم نیامد ، یعنی عکس شون را فرستاده بودن ولی زمین تا آسمون فرق میکرد ، و حالا بعدش نمیتونستم بگم به خاطر چهره خوشم نمیاد ، درست نبود ، به بهانه های مختلف گفتم شرمنده ،

حالا جالبیش چی بود

قبل اینکه من بهشون جواب منفی رو بدم

بعد از اینکه از خونمون رفتند ، ایشون بهم پیام دادند ، شروع کردن به گفتن اینکه من یکسری موارد هست باید عنوان کنم

اول فکر کردم میخواد بگه که اونم منصرف شده

گفت که شما چرا اصلا تو جلسه خواستگاری صحبت نکردید

پدرم میخواستند طرز گفتار و صحبت کردن شما را متوجه بشن ، دوم اینکه شما به من گفته بودید .....

شروع کرد به گفتن و گفتن

اخرش من بهش گفتم شما درست میگید

من هم با جمع بندی هایی که کردم مناسب هم نیستیم

یهو گفت نه من که منظورم این نبود

من فقط خواستم چند نکته را بگم

ولی من گفتم خدانگهدار

۶) ولی ایشون مگه بیخیال میشد ول نمیکرد

چند بار تماس گرفت با خانوادم ، هی پیگیری

خانوادش زنگ زدن

ولی واقعا چهرش به دلم نمی نشست

بعد اون یه آقای خیلی خیلی مذهبی اومدن خواستگاری

تا من گفتم آهنگ گوش میکنم ، سریع تمام کرد صحبت رو و رفتن

کلا بیشتر خواستگاری رو دیگران معرفی کردن

سه ، چهارتایی هم خودم را جایی دیدن ، شماره تماس خانوادم را گرفتند

بعد از اون یه خانواده ای اومدن که پسرشون تو شرکت نفت بود و شرایط خوبی داشت ، ولی اصالتا یزدی بودن و خیلی جمعیتی رفت و آمد داشتن ، خب من اصلا معاشرتی نیستم ، اون موقع نمی فهمیدم ، ولی الان میگم خوب شد که نشد

۷) بعدش یه مدتی گذشت ، یه نفر رفته بود دانشگاه با پرس و جو یکی از دوستای من را پیدا کرده بود ، گفته بود که من خواب دیدم توی خواب این نفر با این مشخصات را به من معرفی کردند ، یعنی اسم و فامیل من را هم فکر کنم نمیدونست ، از یکسری ویژگی .

بعد دوستم به من زنگ زد گفت یه آقایی اومده قسم و آیه که شماره خانوادشون بدهید من باهاشون صحبت کنم

بعد زنگ زد به مامانم

شروع کرد داستان تعریف کردن

که من خواب حرم حضرت علی رو دیدم و نمی تونم کامل خواب را تعریف کنم ولی مشخصات دختر شما رو دادن ، به خدا راست میگم ، بذارید بیام خدمتتون ، از این حرفا

مادرم گفت باشه

ما هم باور کردیم 🫠

گاهی به گذشته خودم فکر میکنم میگم چقدر بعضی جاها بد عمل کردم

بعد ایشون با خانوادش اومدن ، انقدر هم دیر اومدن که بابام کلافه شده بود ، خییییلی دیر ، سابقه نداشت اصلا

بعد که رفتن ، ایشون اومد تو اینستا به من ریکوئست داد ، من اکسپت نکردم ، پیج شون پابلیک بود ، با یه اکانت فیک رفتم فالوش کردم ، پست هاش رو نگاه کردم ، که یهو دیدم عه ، اون پسره بود که از چهرش خوشم نمیومد ، زیر پست های این ادم کامنت گذاشته ، یعنی با هم دوست بودند ، این واقعا یه نشونه خدا بود به نظرم ، چون این ادم دروغ گفته بود که خواب دیده و اینا ، بعدا من فهمیدم اون پسر اولی رفته بوده پیش دوستش گفته بوده اره رفتم خواستگاری و اینطوری شده ، اینم از روی حرفای اون اومده بود من رو پیدا کرده بود ،

دیگه اینجا یه غوغا به پا شد که چرا دروغ گفتید و از این حرفا

این هم از اولی سمج تر ، تا چند سال بعدش داشت پیگیری میکرد


۸) در تمام این مدت من با یه مشاور هم در ارتباط بودم که کمک میکرد به همه بگم نه!!!!

والا هر کسی رو معرفی میکردم میگفت بدرد نمیخوره

تا اینکه دیگه من هم خیلی غصه میخوردم

که خدایا من حوصله ندارم هی با این صحبت کن ، با اون صحبت کن اخرش هم نشه . اونی که قراره بشه را بفرست

شب اربعین بود ، خیلی با خدا صحبت کردم ، تا اینکه همون لحظات بود ، یکی از اعضای خانوادم گفت یه نفر برای پسرش دنبال دختر خوبیه ، گفته شما کسی رو میشناسید ، من هم تو رو معرفی کردم ، و به من نگفت که مثلا اون فرد ۱۵ سال از من بزرگتره ، منم چون سن را نمیدونستم گفتم اوکی ، بعد اومدن با خانوادش خونمون ، اینجا من طمع کردم ، این فرد همه شرایطش عالی بود ولی به حجاب و این چیزا اصلا اعتقادی نداشت ، ولی به من گفت که تو هر طور میخواهی میتونی بپوشی ، اون موقع طمع باعث شد من بگم خب اشکال نداره ، اینم که چیزی نیست ، ولی جلوتر که رفتیم ، اخرش همون حجاب باعث مساله شد ، چیزی که اولش به ظاهر پذیرفته بود ، و خب داستان تموم شد ، اینجا چون من از امام حسین خواسته بودم ، و خیلی هم فکر میکردم دیگه اوکی هست ، بعدش حالم خیییلی بد شد ، یعنی فقط گریه میکردم

تا اینکه گفتم برم کربلا حالم بهتر شه

رفتیم اونجا

۹) رفتیم اونجا ، من و مادرم ، تو اتاق مون یه پیرزن بود ، یعنی سه نفر تو یه اتاق بودیم ، بعد این پیرزن با یه خانواده دیگه ای دوست بودن ، اون خانواده یه پسر مجرد داشتند ، یه روز خاله پسره اومد تو اتاق ما ، منم از همه جا بیخبر ، دیگه اینا هی دور و ور ما بودن ، از یه جایی به بعد فهمیدم ، چون پسره تا می دیدید ما چمدون را داریم جابجا می کنیم ، سریع میومد کمک ، اینا همش هی به بهونه های مختلف نزدیک ما بودن ، حتی تو فرودگاه برگشت صندلی من کنار اینا افتاد از شانس ، بعد دیگه وقتی برگشتیم تهران ، مادرش با مادرم صحبت کرد و اومدن خواستگاری ، که این هم باز اشتباه خودم بود ، من مهم ترین معیارم مثلا تحصیلات بود ، این پسر کاردانی داشت فکر کنم ، ولی باز مغزم بهم میگفت نه تو رفتی کربلا ، شاید این ادم همون قسمتت باشه ، خلاصه

بعد چند بار اومدن و رفتن ، حتی مشاوره هم رفتیم ، مشاور گفت این فرد به شدت تنبل و شکاک هست و طبق معمول رد شد

۱۰) بعدش از اینم چند نفر اومدن و رفتن که نکته خاصی نداشت ، تا اینکه یکی اومد بهم پیشنهاد ازدواج داد ، به گفته خودش ، گفت من خیلی وقته شما رو زیر نظر دارم و همه جوره بررسی کردم ، اومدن با خانوادش خواستگاری ، برای یه شهر دیگه بودند ، و این ادم خیلی خیلی توجه من را به خودش جلب کرد ، دیگه فکر میکردم این آدم خداست ، نظر مشاور هم مثبت بود ، حس میکردم دیگه خودشه ، خوشحال بودم ، و با هم به توافق رسیدیم و قرار گذاشتیم برای ازدواج

ایشونم جوری رفتار میکرد که عاشق و شیفته من هست ، فکر میکردم خوشبخت ترین انسان روی کره زمین هستم ، و ما ازدواج کردیم

ولی الان میخواهم داستان بعد ازدواج را بگم

که الان دیگه فکر نمی کنم خوشبخت ترین باشم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز