امشب رفتم با نامزدم به هم بزنم از هیچی خبر نداشت
مثل همیشه اومد دنبالم بریم بگردیم خوشحال و خوراکی خریده بود
بحث باز کردم گفتم میخوام راجب یه چی حرف بزنم باهات گفت بگو
گفتم میخوام این نامزدی رو به هم بزنم.طفلکی شک شد حسابی
گفت سر چی گفتم نمیتونم ادامه بدم خانوادم بهم اجبار کردن الان دیگ نمیتونم ادامه بدم
گفت باید یه دلیلی باشه خب گفتم دلیل ندارم
گفت من بی تو میمیرم اصلا نمیتونم خودمو می کشم
من گریه کردم گفت قربون اون چشات بشم گریه نکن
دستمو گرفت بقلم کرد خودشم گریه کرد گفت من نمیتونم جدا شم
قلبم پاره پاره شد
بعد خداحافظی کردیم رفت خونشون مامانش زنگ زد ک اومده داره گریه میکنه چرا اینکارو کردین و چرا از اول نگفتین
خودش پیام داد خوشبخت بشی و هیچوقت فراموشت نمی کنم و این حرفا
نتونستم تحمل کنم ترسیدم بلایی سر خودش بیاره زنگ زدم بهش دوباره کلی قربون صدقم رفت و حرف زدیم . فردا قراره مامان باباش بیاد
حالم خیلییی بده بعد اینکه ازش خداحافظی کردم پیاده شدم کلییی گریه کردم
ولی نمیدونم چرا هیچجوره نمیتونم با چهرش کنار بیام واقعا نمیدونم چرا انقدر حساسم به چهرش.