دخترم وقتی خیلی کوچیک بود ۹ماهش بود چشمشو عمل کردیم خواهرشوهرم فقط اومد دیدنش و زنگ زد شوهرش نه اومد نه حتی ی زنگ کوچولو زد ولی خودشون توقع دارن هم من هم شوهرم زنگ بزنیم
بعد اون دست بچم سوخت یک سال و نیمش بود حتی خواهرشوهرمم نه زنگ زد نه هیچی سر اون من تیروئید گرفتم انقد ک بهم برخورد و گریه میکردم الان بچش بیمارستانه خیلی بچشو دوس دارم ۱۶سالشه دلم خیلی براش سوخت و نارحتم ولی ی آن ب خودم اومدم گفتم چطور الان تو بچتو دوس داری و برات عزیزه میخوای اطرافیان حالشو بپرسن بچه منم خیلی برام عزیزه و تک ک عمش بودی حتی ی زنگ نزدی یعنی نشون دادی ک حال بچه من برات بی اهمیته و اصلا برات مهم نیس خیلی ازش بدم میاد ازش متنفرم خیلی رفتارا باهام کردن هم خودش هم مامان گهش