مامانم اینا تو خونه نیمه کاره زندگی میکردن،تو وضع بد مالی و بابام میرفت راه دور سرکار
با خانواده همسرش مشکل داشت کلا تو دوره بدی بود بعد که منو دنیا اورد مریضی و افسردگی سختی گرفت،که بعد یه مدت خوب شد
من الان کسی سرم داد بزنه بهم تند حرف بزنه گریه میام
اگه خودم احساس کنم حرف بدی زدم تا مدتها حالم بده
یه لحظه که تو حال خودمم کسی باهام حرف بزنه دعوامون میشه البته خودم کنترلش میکنم خیلی بهتر شدم،دوران بزرگ شدنم هم سخت بود مامانم اصلن درکم نمیکرد پدرم تو بلوغ از دست دادم
همش خواب میدیدم مامانم داره اذیتم میکنه
از دارو ها ی روانشناسی میترسم