سلام. من تازه عضو شدم چون حالم بد بود و موضوعی نبود که بشه به کسی گفت اینجا بیان میکنم.ما چند شب پیش یه جایی دعوت بودیم. بعد من داشتم با بچشون بازی میکردم، شوهرم داشت کمک خانم میزبان چیزا رو جمع میکرد میبرد آشپزخونه(توی خونه کار نمیکنه😶).پشتم به آشپزخونه بود ولی آشپزخونه رو من از تو شیشه میتونستم ببینم . خانم میزبان هم پشتش به همسرم بود من از توی شیشه دیدم که همسرم کاملا برگشت با*سن اون خانم رو دید زد. سرش کاملا برگشت به سمت با*سن اون خانم. بعدم چند بار دیگه رفت تو آشپزخونه و چشم چرونی کرد. من حالم خیلی بد شد. یاد تمام سختی هایی که تو این یک دهه زندگی با ایشون و خانوادش داشتم افتادم. من سالها تراپی رفتم تا حالم خوب شه از دستشون. واقعا حالم ازش بهم خورد. حتی به روش هم نیاوردم. تو دلم ریختم و خودخوری کردم.چون آدم عصبی و بی منطقیه و دیوار حاشا هم که بلند
کاریش نمیشه کرد.اگه بگی و حتی دعوا راه بندازی ممکنه علنی نکنه ولی یواشکی بکارش ادامه میده.این ذات آدماس تغییر نمیکنه.بیخیال شو اهمیت نده بخاطر یه آدم بی ارزش خودتو ناراحت نکن
اون خانوم میزبان شوهر نداشت؟ چرا شوهر شما باید بره کمک یه زن دیگه حتی اگرم شوهر نداشت باز حرکت همسر شما درست نبود خب اون با بچه بازی میکرد شما میرفتید کمک..حقیقتا من بودم حتی از این حرکتش هم حس خوبی نمیگرفتم چه برسه به دید زدن باسن
اون خانوم میزبان شوهر نداشت؟ چرا شوهر شما باید بره کمک یه زن دیگه حتی اگرم شوهر نداشت باز حرکت همسر ...
چرا همسرش دارن. بله خودمم ازین کارش ناراحت شدم. چون توی خونه که میاد میخابه به من دستور میده. حتی اونجا بهم با تندی گفت کمک بده. در صورتی که من هم ظرف شستم هم توی پذیرایی کمک کردم. آدمی نیستم که بشینم. خودمم حس خیلی بدی دارم
کاریش نمیشه کرد.اگه بگی و حتی دعوا راه بندازی ممکنه علنی نکنه ولی یواشکی بکارش ادامه میده.این ذات آد ...
فرداش بدون همسرم رفتم فروشگاه . بعد چون میخاستم به روش بیارم الکی این داستان رو از خودم در آوردم بهش گفتم. اومدم خونه پشتم رو کردم بهش گفتم باسن من تو این لباس خیلی پیدا هست گفت نه. گفتم آخه یه مرده پشتم بود برگشتم دیدم داره به باسنم نگاه میکنه. بعد خودش مثکه فهمید هی حرف میآورد تو حرفم. بعدم خندش گرفت گفت الکی میگی؟ گفتم نه این مردا چی میخان تو باسن زنا. میخان بگن حروم، زاده ایم؟ یا دنبال خواهر مادرشون میگردن.