سلام جمعه همگی بخیر و خوشی ..
حدود دو سال پیش داداش با یه دختر آشنا شد ..
چند ماه باهم تو رابطه بودن و قرار بود دو هفته بعدش رسمی کنیم ..
تو این ۵ ماهی که باهام دوست بودن اینا هر دو روز همو میدیدن و چون خانواده ها در جریان بودن داداشم هر دو شب بعد سرکار میرفت دنبالش ...
به قول خود دختر میگفت با داداشت کل رستوران ها تهران و رفتم ...
داداشم میدید این دختره هر چند وقت بهونه میگیره اما نمیدونست چرا...
آخرش دختره میگه منو ببخش نمیخواستم از دستت بدم ب خاطر همین بهت نگفتم من دو سال نامزد بودم ...
از اون شب دعوا اینا بالا گرفت و دختره روز آخر دعوا دیگه خبری ازش نشد ..
بعد پرس و جو فهمیدم برگشته به نامزد قبلی خودش .
الان دوسال شده بهترین موقعیت هه برای داداشم پیش میاد اما اون تمام فکر و ذکرش درگیر اونه
مامانم میگه بعضی شبا تو خواب اسم دختر رو صدا میزنه .
از اون روز از ۱۱۰ کیلو رسیده به ۸۰ وکلی چیزا دیکه ..
خانما اگه تونستید تو نمازهاتون براش دعا کنید .